مقال7
غيرت و تعصب براي دفاع از
ولايت مطلقه انحصارى
اين
ايام انحصارطلبان از غيرت در دين فراوان سخن مى رانند چماقها را با كين و خشم
به هوا بردن و بر سر اين و آن فرود آوردن مغز جوانان را با چماق شكستن دانشجويان
را به ضرب و شتم گرفتن و روزنامه هاى آزادى و استقلال طلب را بستن و … غيرت و تعصب ديني مى خوانند.
مخالفان
ولايت مطلقه انحصارى را در درون و بيرون مرزها كشتن روحانيون موافق آقاى منتظرى را
در شكنجه گاهها بردن اعتراضات عمومي را به رگبار و گلوله بستن و گروه گروه جوانان
را دستگير و …… همه را غيرت و تعصب دينى
مى نامند.
اما
شما جوانان و دانشجويان و علماء هيچ از خود پرسيده ايد چرا كلمه غيرت و تعصب در
قرآن و نهج البلاغه نيست در قرآن كلمه حميت يكبار آنهم حميت جاهليت (سوره
فتح آيه 26) آمده است.
خداى
قرآن تا اين اندازه بى غيرت و بى تعصب بوده است كه حاضر به استعمال كلمه نيز نشده
است.
كلمه
تعصب هم فقط در نهج البلاغه براى معلوم كردن اندازه زشتى عمل اهل جاهليت و
شيطان بوده است نخست به كتاب لغت رجوع
كنيد و معانى كلمه را بيابيد وقتى معانى را يافتيد متوجه مىشويد اين دو كلمه
نمىتوانسته است در قرآن بيابند زيرا معانى را مىرسانند كه در روابط با زن بيانگر
مردسالارى و در روابط اجتماعى نژاد و اشرافيت سالارى در رابطه با مقام _ زورمدارى
و در رابطه انسان و خدا بيانگر از خود بيگانه كردن اين رابطه و برقرارى رابطه زور
ميان انسان و خدا و در رابطه هر كس بيانگر غصب و تجاوز كردن هستند و حالا امتحان
كنيد فرض كنيد كسى به اسلام و پيامبر (ص) و على (ع) ناسزا گويد و كنشها كه مىتوان
نشان داد كدامها هستند انحصار طلبها زبان فريب در كار مىآورند و وانمود ميكند دو
روش بيشتر نيست.
1=
بىتفاوتي كه آن را بىغيرتى و بىتعصبى مىشمارد.
2_
ناسزا را ناسزا و بيشتر از آن پاسخ گفتن و تاكشتن ناسزا گو پيش رفتن كه انحصار طلبان آن را روش
ستوده مىشمارند و از مصادق تعصب و غيرت دينى مىباوراند.
اما
اين دو روش يك هويت بيشتر ندارد اولى تسليم زور شدن است و دومى عنان خويش را به
دست زور سپردن است و گرنه مىدند كه قرآن از جمله:
سوره
انعام آيه 108:
و
لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدواً بغير علم كذالك زيّنا لكل امه
عليهم
و
دشنام ندهيد آنان را كه دعوت مى كنند از غير خدا را (مقدساتشان غير از الله است)
پس (اگر دشنام داديد) دشنام مى دهند خدا را به دشمنى بدون علم بدينسان زينت داديم
(خوب جلوه داديم) براى هر امتى عملشان را.
اين
آيه به ما نشان مىدهد كساني كه دشنام مىدهند و مرگ بر اين و بر آن مىگويند خداپرست
نيستند و به غير خدا دعوت مىكنند و مقدساتى داندكه مقام خدائى يافته است و آن را
من دون الله مىنامند يعنى يك موجودى يا چيزى راا به درجه مطلق رسانده اند و بجاى
خدا پرستش مىكنند و بخاطر آن هر كارى راا زيبا و خوب مىدانند آنها جاهل هستند چرا
كه قرآن مىگويد (بغير علم)
پس
كسى كه خدا را مىپرستد و تنها موجود مقدس نزد او خداست به خاطر خدا نبايد به
مقدسات باطل ديگران اهانت بكند چون آنها را وادار ميكند كه به مقدسات حق او يعنى
الله و يا انبياء و اماماني كه از طرف خدا تعيين شده اند. دشنام و اهانت كنند يعنى
گناه اصلى به گردن كسى است كه ديگران را وادار به دشنام و اهانت به مقدسات حقيقى
بكند و نيز امام على (ع) در نهج البلاغه فرموده (پاسخ دشنام را دشنام نيز ندهيد
زيرا دوست ندارم مسلمان دشنامگر باشد) و اين امام ماست.
پس
اى كسانى كه به نام دين و مقدسات به دشنام و مرگ بر اين و مرگ بر آن مشغوليد.
1_
شما مسلمان نيستيد چون به آيات خداكفر مى ورزيد و دستورات خدا را انجام نمىدهيد.
2_
چون دشنام دهيد حتماً يك مقدس داريد كه در تصور شما جاى خدا را گرفته است و آن
مقام ولايت مطلقه انحصارى است.
3_
طبق آيه جاهل هستيد و اسلام را نمى شناسيد.
4_
اعمال خود را زيبا مى بينيد و ديگران زشت و به خود حق مى دهيد بر عليه قرآن _ خدا
_ ائمه و غيره……
انسانهاى
را وادار كنيد كه دشنام بدهند پس شما مجرم هستيد.
2=
در آئينه دشمن در خود نگريستن و از خود پرسيدن كه كدام اوصاف را يافته اى كه به
استناد مسلمانى كه تو شده اى آسان مى توان اسلام را مجموعه بديها خواند و اوصاف تو
را تمسك كرد و پيامبر و امام را كسانى چون تو تبليغ كرد آيا اگر تعصب و غيرت دين
در اسلام معنى داشته باشد كداميك از سه روش فوق را مىتوان سرمشق قرار داد تسليم
زور شدن يا در زورگوئى از ناسزاگو پيش جستن و يا خود را نقد كردن و بدين نقد
ناسزاگو را از كار خويش شرمنده كردن ؟ قرآن غيرت و تعصب دينى نمىآموزد قرآن تعهد و
جهاد دينى را مىآموزد و انتقاد از خود را جهاد اكبر مىنامد انتقاد خويشتن و رها
كردن خويش از بندگي زور و پيشى گرفتن در صراط مستقيم هدايت و كمال جوئى به سوى خدا
را مىآموزد راستي از خود نمىپرسيد آيا بىتفاوتى و يا از جنس زورگويان شدن كمال بىتعهدى و بىجهادى است. بجاى آنكه
از خود بپرسند چه كرده اند و چه مىكنند كه متاع ناسزا به اسلام و اولياء آن خريدار
پيدا كرده است گروه هاى قاتل تشكيل مىدهند و به كشتن مخالفان مشغول مىشوند آيا اگر
به روش پيامبر و امامان مىرفتند يعنى نه تنها نقد انتقاد كننده بلكه ناسزاى دشمن
را مايه نگرش در خود و افتادن در راه رشد و كمال جوئى و پيشى گرفتن در اين راه
مىكردند دنياى اسلامى ما دنياى تخت سلطه مطلق العنان ها و جهان ما جهان زير امر
سرمايه دارى سلطه گرى مىشد راستي از خود نمىپرسيد آن كس كه شجاعت نگرش در خودش و
انتقاد خود را ندارد از زيادت ترس و زبونى نيست كه به زور متوسل مىشود و خود را
آلت زور بلكه كمتر از آن مىكند . آيا نبايد از خود پرسيد وقتي محتوى غيرت و تعصب دينى زورگوئى است عمل
انسان با غيرت و تعصب صفت ضد دينى پيدا نمىكند و او منزلت انسانى خويش را از دست
نمىدهد؟ آيا كسى كه تا حدآلت زور و كمتر از آن پست مىشود و انديشه و استعدادهاى
خويش را تعطيل مىكند نمونه اعلاى بىتعهدى و بىجهادى نيست.
انسان
در عالم ذر با خداى خود تعهد بسته تا توحيد را همواره در انديشه و عمل خود ميزان
قرار دهد و عمل به توحيد و جهاد يعنى مبارزه براى حاكميت توحيد عمل به آن تعهد
عالم ذر است.
و
توحيد نه زورگوئى بلكه عدم زور و دوستى و محبت و جذب است و اسلام نيامده است گردن كفار را بزند و زبان آزادى خواهان را
ببندد بلكه اسلام آمده كفار را به اسلام هدايت كند و زبانهاى بسته مردم را باز كند
تا حرف بزنند و معلوم شود چه كسى در انديشه و عمل خود خطائى دارد و موحد كسى است
كه قيام به اصلاح خطاهاى مردم بكند آن با راهى كه خود اسلام جلوى پاى هر مسلمان
قرار داده است مىفرمايد :
سوره
نحل آيه 125:
اُدع
الى سبيل ربك بالحكمه و الموعظ الحسنه
بخوانيد
بسوى راه (جهت ) پروردگارت با حكمت و نصيحت نيكو
و
حكمت همان اصول دين است كه اصل الاصول آن توحيد است قرآن ما را به عمل توحيدى دعوت
مىكنند به نسبى بودن و فعال بودن و جذب و فقط همه افراد و هدايت و راهنماى ايشان
به سبيل الله يعنى جهت توحيد جامعه كمال مطلوب يعنى جامعه توحيدى جامعه اى كه هيچ
كس در آن زور نمىگويد و زور نمىپذيرد جامعه اى كه افراد آن همه در آزادى و سازندگى
آن شركت دارند جامعه اى كه در رهبرى آن همه به طور مستقل و برابر همكارى دارند و
اين جامعه است كه در مسير مستقيم كمال جوئى در جهت كمال مطلوب خود يعنى جامعه
توحيدى كه نمونه آنهمان است كه در ايام حج به نمايش گذاشته مىشود دعوت مىكند.
در
قرآن سوره آل عمران آيه 128 مىفرمايد:
ليس
لك من الامر شىء او يتوب عليهم او يعذبهم فانهم ظالمون
نيست
تو را از امر چيزى يا مىپذيرد توبه ايشان را يا عذاب مىكند ايشان را پس همانا
ايشان ستمگرانند.
سخن
صريح است زبان قرآن وقتى با اصول خود قرآن يعنى اصول دين در او نگريسته شود زبان
آشكار و كتاب زندگی براي
همه و در همه جا و همه زمانها ست بنابراين نياز به تفسيرهاى خيالى ندارد بيان چنان
صريح است كه مفسرانى نيز كه قرآن را بر پايه شرك يعنى ثنويت تک محورى (كه اصل راهنماى ولايت
مطلقه انحصارى است) تفسير كرده اند نتوانسته اند معناى آيه را برگردانند معنائى را
كه مفسران بىغرض كرده اند و مرحوم طالقانى آن را مستدل كرده است (پرتوى از قرآن
جلد سوم صص 225 _ 222) اين است.
پس اين امر بايد همان هدايت و
ضلالت و اختيار قلوب و نفوس خلق باشد كه پيوسته قرآن به آن حضرت تذكر مىدهد و
فعلهاى مضار ع
استمرارى نيز همين را مىرساند.
بنابراين
وقتى از امر يعنى هدايت و ضلالت و اختيار قلوب و نفوس خلق چيزى در اختيار پيامبر نيست
ديگر چگونه مىتواند جانشين او در (ولايت امر) شود.
اما چرا قرآن تصريح مىكند ( از
امر چيزى در اختيار تو نيست) براى يافتن پاسخ به تجربه رجوع كنيم.
در
بيرون از قلمرو اسلام بر مبناى باور فلسفى دو ولايت مطلقه انحصار يكى فيلسوف و
ديگرى قانونگذار تجربه شده و به شكست انجاميده بودند افلاطون مدينه فاضله اى را
تجربه كرد كه در آن ولايت بر جامعه با خبرگان بود جامعه با خبرگان سر و كار
داشت به زبان روشن رابطه انسان با حق مستقيم نبود . با واسطه فيلسوف بود نه تنها
با واسطه فيلسوف بود بلكه رابطه فيلسوف با عامه رابطه آمر و مامور و حاكم و محكوم
بود.
(ارسطو
قانونگذار) را جاىگزين فيلسوف گرداند.
در
يهوديت و مسحيت ارباب كنيسه و كليسا جانشين فيلسوف و
قانون گزار و نماينده خدا شدند دم از ولايت مطلقه انحصارى زدند و همان رابطه آمر و
مامور و حاكم و محكوم را با خلق خدا برقرار كردند . شگفتا عيسى (ع) در مبارزه با
همين ولايت مطلقه انحصارى مصلوب شد ( به قول خودمسيحى ها) و ارباب كليسا صليب را
زينت كردند و برگردان آويخته و بنام مسيح ولايت مطلقه انحصارى پاپ را ساختند و
پرداختند _ وقتى استبدادهاى فراگير فلسفى و دينی شكست خوردند گروهى پنداشتند
غلط در نظريه نيست غلط كم بود نظريه و سازماندهى در عمل بود و در قرنى كه دارد به
پايان مىرسد انواع ولايت مطلقه انحصارى (نازيسم
فاشيسم _ استالينيسم _ مائونيسم _ شاهيسم _ و بعثيسم و …) .
در
كشورهاى مختلف تجربه شدند و بدون استثناء در شكست پايان پذيرفتند.
اين
شكست هاى مداوم راه مغالطه را بر استبداديان مىبندد توضيح اينكه به هنگام بعثت
پيامبر گرامى (ص) انواع ولايت هاى مطلقه ارباب دين (در قلمرو _ يهودى _ مسيحى _
زردشتى و صابئی…) شكست خورده بودند ابلاغ
اسلام دينى بود كه علت اين شكستها نه در كم بود در نظريه هاى دينى و نه سازماندهي
در عمل بلكه علت غلط و باطل بودن نظريه بود پس پاسخ اين پرسش كه چرا تمامى تجربه
ها بدون حتى يك استثناء به شكست انجاميده اند اين است:
1_
غلط در اصول پايه و راهنماى انديشه و عمل بود زيرا با فطرت بشر ناسازگار است چون
كه فطرت توحيد است و توحيد موافق ولايت جمهور مردم است و با ولايت مطلقه انحصارى
در تضاد است.
2_
ميان آمر و مامور رابطه اى ناممكن برقرار مىكرد كه حتى با زور نيز پايدارى
نمىماند.
3_
ميان انسان و حق و باطل رابطه ناممكن را مىخواست با توسل به زور تحميل كند كه بدون
تعطيل عقل توانائى
تشخيص و تميز انسانها برقرار كردنى نبود
4_
به غلط مىپنداشتند به زور مىتوان ناممكن را ممکن كرد و چون تن به
حقيقت نمىدادند
با بكار بردن زور انواع فسادها را بر هم مىافزود به اين دليل است كه تمامى تجربه
به فسادها كه برهم مىافزودند و در فسادها از پا در مىآمدند اين چهار دليل را توضيح
بدهيم.
دليل
اول _ غلط در اصول پايه و راهنماى انديشه بود.
انديشه
اى كه ولايت مطلقه فيلسوف _ قانون گذار _ پيشوا _ حزب طراز نو _ فقيه … را حق و شدني و بهترين
ولايت ها توصيف مىكند بر پايه شرك يعنى ثنويت تك محورى بنا مىشود آمر رهبر است
(محور مطلق و فعال) و مامور مردم هستند (محورمطلق و منفعل) .
انديشه
اى با اين اصل راهنما غيرطبيعى و ناممكن و برخلاف فطرت بشر است زيرا.
الف
_ اگر در طبيعت بنابر ثنويت تك محورى بود جبر مطلق لازم مىآمد و جبر مطلق هم نافى
خداست و هم نافى حيات است براي اينكه از غفلت بدر آئيم تجربه مىكنيم شما
كه دانشجو يا دانش آموزيد و اگر خود را در اطا عت امر ولايت مطلقه انحصارى
در آوريد
در خود اين تجربه را انجام بدهيد قوه رهبرى را كه هر موجود زنده اى دارد در خود
تعطيل كنيد مگر مدعى نيستند كه ولايت مطلقه با رهبر است پس بايد بتوانيد تمامى
رهبرى را به او انتقال بدهيد بايد بتوانيد از رهبرى خود خالى و از رهبرى مقام
ولايت مطلقه پر شويد آيا مىتوانيد اين كار را بكنيد اگر اين پرسش شما را به تامل
وادارد در جا به غفلت خود از يك امر بديهى پی مىبريد و به خود مىگوئيد اى دل غافل
از چه واقعيت بديهى غافل بوده ام زيرا خالى شدن از رهبرى خويش خود به رهبري نياز
دارد پس رهبرى ذاتى هر موجود است و از او جدائى ناپذير است در اينجا توجه را بيشتر
كنيد و از خود بپرسيد آيا مىتوان به زور رهبرى را از موجودى جدا كرد اين پرسش شما
را به واقعيت ديگرى راه مىبرد اگر خود بخواهيد رهبرى را از خود به زور جدا كنيد به
رهبرى خود نياز داريد و تا نيرو را از مجراى قدر الهى منحرف نكنيد و آن را در
مجراى تزوير يعنى شرك به كار نياندازند و
در نتيجه تا نيرو را به اين ترتيب به زور بدل نكنيد و زور را بر عليه خود بكار
بريد مىتوانيد خود را از رهبرى خود غافل كنيد يعني به زور نيز نمىتواند رهبرى را
انسان از خود جدا كند و خود را از رهبرى خالى كند تنها كارى كه مىتواند بكند رهبرى
را از راه فطرى آن يعنى توحيد به شرك انحراف مىدهيد پس نه تنها به زور نمىتواند
رهبرى را از موجودى جدا كرد بلكه رابطه ها تنها از راه رهبرهاى موجودهاى در رابطه
برقرار مىشوند اينك از خود پرسش سومى را بكنيد آيا رهبرى يكى قابل انتقال به ديگرى
هست؟ مىدانيد اگر شدنى بود كار آسان مىشد براى مثال رهبرىهاى انسانها را مىشد از
نوع رهبرى پيامبر (ص) كرد با وجود اين فرض كنيم شدنى باشد آيا اگر رهبرى ولايت
مطلقه فقيه را جانشين رهبرى همه ايرانيان مىكردند ولايت مطلقه فقيه بىمعنى نمىشد و
هرج و مرج بوجود نمىآمد.
حال
پرسش چهارمى از خود بكنيد وقتى هر موجود زندهاى رهبرى دارد كه با رهبرى ديگرى قابل
معاوضه نيست و رابطه ها از راه رهبريها برقرار مىشوند از همگان خواستن كه رهبرى
خود را تعطيل و از رهبرى مطلقه يكى اطاعت كنند غير طبيعى و ناشدنى ( به اين دليل
كه شما با رهبرى خويش بايد رهبرى خود را تعطيل كنيد) نيست؟
و
بالاخره سئوال پنجمى را از خود بكنيد چرا رهبرى نه از بين رفتنى و نه تعطيل كردنى
و نه جانشين كردنى است و چرا رابطه ها از راه رهبريها مىتوانند برقرار شوند زيرا
خداوند هستى را در آزادى و استقلال آفريده است اگر رهبريها قابل تعويض مىشدند
آزادى و استقلال ذاتى هستى هر مو
جودى نمىشد و هستى وجود و نظام نمىيافت به اين دليل بود و هست و خاطر نشان مىكنيم
كه اگر حتى يك ذره بدون امام وجود مىداشت و يا مىشود ساخت خدا قابل انكار مىشد
زيرا مسلم مىشد موجودى وجود دارد بدون رابطه با خدا و بدون اينكه آيه اى از آيات
خدا باشد بدين دليل بود و هست كه فرمود :
سوره
ياسين آيه 12:
كل
شيء احصيناه فى امام مبين همه چيز را به
شمارش آورديم در رهبرى آشكار
يعنى
بدون امامت اولاً وجود نمىتواند داشته باشدتا بشمار آيد ثانياً خدا امام
مطلق هستى است و اگر بدون امامت چيزى بوجود آيد يعنى آيه و نشانه خدا نخواهد بود
از اينروست كه خطاب به پيامبر فرموده از امر چيزى در اختيار تونيست زيرا اگر
اختيار خير و شر مردم با پيامبر (ص) ميشد ناگزير بايد قوه امامت و رهبرى انسانها
سلب يعنى خدا انكار مىشد آيا متوجه مىشويد كه اين ادعا ولى امر مىتواند توحيد را
هم موقتاً تعطيل كند اين بيان كامل ادعا نيست و كامل ادعا اين است كه ولايت مطلقه فقيه
تعطيل کردن
خداست.
اينجا
ما سئوالى از پاسداران مىكنيم كه فريب ولايت مطلقه انحصارى را خورده اند.
شما
در رهبرى سلاحى
كه به كار مىبريديا
رهبرى خودروئى كه مىرانيد هيچ تامل كرده ايد اينك تامل
كنيد تا از غفلت
خود غرق شگفتىشويد اگر يك رهبرى فرض نمىكردند و تفنگ و خودرو را براساس آن
نمىساختند نه ساخته مىشدند ونه شما مىتوانستيد آنها را بكار بريد از راه فايده
تكرار مىكنيم هر روز كه بتوان يك ذره بدون رهبرى ساخت آن روز مىتوان گفت خدا
نيست بعد
از آنكه از غفلت بدر آمدي از خود بپرسيد نقش تيرانداز و راننده چيست؟ آيا پاسخ اين نيست كه اين دو تنها مىتوانند جهت
معين كنند؟ آيا شما مىتوانيد جانشين رهبرى هاى تفنگ و خودرو بشود پاسخ اين است كه
نه شما نه تنها نمىتوانيد جانشين قوه هاى رهبري تفنگ و خودرو بشويد بلكه نمىتوانيد
رهبرى خويش را در جهتى ناسازگار با قوه هاى رهبرى تفنگ خودرو و حتى به زور به آنها
تحميل كنيد آيا از خود نمىپرسيد وقتى شما خود نمىتوانيد بر تفنگ و خودرو كه نه عقل و نه شعر و نه اراده
دارند ولايت مطلقه خويش را تحميل كنيد چگونه ممكن است ولايت مطلقه فقيه با فطرت
انسانى كه قوه رهبرى و عقل و هوش و اراده دارد سازگار باشد؟ آيا اگر اصطلاح غيرت و
تعصب ديني صحيح باشد
كه نيست كمال بىغيرتى و بىتعصبى اين نيست كه آدمى خود را كمتر از تفنگ و خودرو كند
و تحت امر مطلقه يك نفر مثل خودش قرار دهد آيا كمال بىغيرتى و بىتعصبى (كه صحيح آن
بدون تعهد و بدون مبارزه) اين نيست كه ايرانيان را از يك آلت مثل تفنگ يا خودرو و
نيز پست تر و تابع ولايت مطلقه شخص بشمارند؟ آيا كمال بىتعهدى و بىجهادى اين نيست
كه مردم جرات نكنند از خود بپرسند آيا بزور مىتوان خدا و هستى را
منكر شد و ولايت مطلقه فقيه را تحميل كرد؟
از
اينجاست كه قرآن مىفرمايد:
سوره
سبا آيه 42:
لايملك
بعضكم لبعضٍ نفعاً و لاضراً
در
آن روز (قيامت در آن انقلاب نهائي) مالك نمىشود برخى از شما براي برخى ديگر سود و
زيانى را.
بدينسان
در معاد انسانها از روابط زور رها مىشوند و در فطرت خويش مىزيند پس روابط زور خلاف فطرت است
و گر نه نويد نمىداد در معاد از ميان خواهند رفت بلكه نه تنها روابط زور بالاتر از
آن روابط سود و ضرر نيز از بين مىرود اما دولت ها محصول سود و زيان و روابط نيروها
در درون و برون جامعه ها با يكدگير هستند اگر مىبينيد در قرآن از امامت سخن به
ميان است و از دولت سخن به ميان نيست از اينروست كه قرآن روشن آزاد و مستقل شدن
است حال از خود بپرسيم اگر روزى تمامى انسانها مسلمان شوند مرزها از ميان برخيزند
و روابط زور در درون ملتها و ميانشان از بين برود و در نتيجه دولت ها منحل بشوند
آيا آن اسلامى كه ولايت مطلقه انحصارى را مقدم و حاكم بر تماميت دين مىداند نيز از
ميان مىرود؟ راستى از خود نمىپرسيد جهت عمومي كه اسلام پيشنهاد مىكند كاستن از
روابط زور است و يا افزودن بر آن در حقيقت اگر كاستن از روابط زور هدف باشد كه هست
با ولايت مطلقه انحصاري تناقض پيدا مىكند و اگر بگويد خير جهت عمومى تشديد روابط
زور است با اسلام بمثابه دعوتى از همه انسانها در همه عصرها تناقض پيدا مىكند.
راستى
از خود نمىپرسد اگر قرار بود ولايت مطلقه انحصارى مقدم و حاكم بر تماميت دين باشد
پس چرا پيامبر (ص) بجاى آنك از ولايت منطلقه شروع كند همان كارىكه افلاطون كرده
فرعونيهاى قديم و جديد كرده اند از دعوت به توحيد شروع كرد؟ چرا پيشنهاد امارت سران قريش را نپذيرفت چرا به
كسرى و قيصر نامه نوشت كه تاج از سر برداريد و به اسلام يعنى آزادى و استقلال و
برابرى و برادرى
بگرويد چرا على (ع) پيشنهاد سران دو تيره قريش بنىهاشم و بنىاميه را نپذيرفت اگر
حكومت مقدم و حاكم بر تماميت بود امام حسن كجا مىتوانست با معاويه صلح كند امام
جعفر صادق كجا مىتوانست به ابومسلم خراسانى بگويد نه زمان ماست و نه شما را تحمل
عدل ماست…. و چرا پيامبر در مدينه
مردم سالارى بر اصل مشاركت را بنا نهاد و اما دولت نساخت. چرا گروهى از جامعه را
پاسدار نگرداند _ شروع كردن با ولايت مطلقه انحصارى پيش كش هيچ به اين صرافت
افتاده ايد كه تا اسلام _ نزاع كليسا با دولتها اين نبود كه دولت بد است نزاع بر سر اين
بود كه دولتهاى خواستند از ولايت مطلقه پاپ رهائى جويند اين اسلام بود كه دولت را
از خود بيگانگى امامت (رهبرى فطرى) خواند از اسلام به بعد بود كه امكان بازگرداندن
دولت به مثابه مركز تراكم و تكاثر نيرو به امامت يعنى انحلال دولت به فكر ما رسيد
. بدينقرار ولايت مطلقه انحصارى نه تنها اسلامى نمىتواند باشد بلكه ضد فطرت و
ناشدنى است چرا كه ايجادش نياز به زور دارد و مطلق كردن زور به از ميان برداشتن
زندگى ممكن مىشود اما هستى را نمىتوان نيتسى كرد و از آنجا كه دولت پديده اى
اجتماعى و ساخته انسانهاست
وجودى مقدم بر انسان ندارد چه رسد به مصالح و منافع مقدم بر مصالح و منافع انسانها
پديد آورنده دولت داشته باشد شگفتا چگونه از خود نمىپرسند انقلاب را كه كرد ملت
ايران كه شما نيز اعضاى آن بوديد و هستيد نظام كنونى را چه كسانى به وجود آوردند
شما و ديگران حال چگونه است ساخته خود شما بر شما ولايت مطلقه داشته باشد آيا قرآن
نمىخوانيد و قرآن فراوان نمىپرسد آيا تعقل نمىكنيد آيا بىتعهدى بيشتر از اين تصور
است كه كسانى بر ضد مردم خويش زور بكار ببرند و جرات نكنند از خود بپرسند چطور
ممكن است ساخته شان بر خودشان ولايت مطلقه داشته باشد نظام ساخته شما به تفنگ
ساخته انسان مىماند از پاسداران مىپرسيم _ از خود بپرسيد اگر بخواهيد ولايت مطلقه
بر خود را به تفنگ بدهيد آيا جز خودكشى كارى مىتوانيد بكنيد در خودكشى نيز اين شما
هستيد كه جهت لوله تفنگ را تعيين مىكنيد و ماشه را مىكشيد پس ساخته آدمى بر آدمى
ولايت مطلقه نمىيابد مگر آنكه اختيار واقعى به زور داده شود به سخن ديگر خدا و دين
و انسانها و حتى حياتشان انكار شوند.
آيا
جرات مىكنيد از خود بپرسيد _ چگونه ممكن است منافع و مصالح متعلق به افراد يك
جامعه باشد اما آنها خود بر آنها مسئوليت و اختيار نداشته باشند چگونه ممكن است
دولت ساخته جامعه باشد و به جاى آنكه جامعه بر ساخته خويش اختيار داشته باشد دولت
بر جامعه اختيار آن هم اختيار مطلق داشته باشد اي پاسداران نترسيد به خدا برگرديد
و از خود بپرسيد چگونه ممكن است به نام اسلام نظامى را تشكيل داد كه تمامى افراد
جامعه در اداره آن شركت نداشته باشند چگونه مىتوان دعوى مسلمانى كرد و ولايت را از
آن جمهور مردم ندانست
.
ج
_ اصل راهنماي ولايت مطلقه انحصارى تناقضهاى آشكار در خود دارد بنابراين دروغ است
و دروغ باطل است.
1_
تناقض اول _ خداوندى كه پيامبر (ص) را برانگيخته و به او تاكيده كرده است جز ابلاغ
دين كارى نبايد بكند از توانائى عضلانى بندگان خويش بىاطلاع بوده است.
در
نظريه هائى كه در غرب تجربه شده اند نيز اين تناقض وجود داشته است از افلاطون تا استالين براى عموم مردم شعور و
توانائى عقلانى قائل نبودند بنابراين عامه بايد اطاعت و (خواص) كه شعور لازم و
توانائى عقلانى بايسته را داشته بايد حكومت مىكردند اما اسلام اين خبره گرائى را
انكار كرده و (ناس) يا عموم انسانها را به خود خوانده است پس نمىتواند بنا را بر
نادانى (عوام) و حاكميت مطلق خواهى فقيها بگذارد
2_
تناقض دوم اينكه خداوند دين را ابلاغ كرده است كه نه تنها مرحله فهم كردن آن دائم
به متخصص نياز دارد بلكه در اجرا شدن نيز دائم به ولايت مطلقه و پاسدار نياز دارد.
از
سوئى مىگويد (لااكره فى دين) و از سوى ديگر از عموم سلب مسئوليت و اختيار در اداره
امور خويش مىكند و تمامىاختيارات را به يك نفر مىدهد و او تفنگچيان را پاسدار
اسلام مىكند آيا دينى كه بعد از گذشت 14 قرن همچنان به زور بايد اعمال شود مىتواند
از خداوند صادر شده باشد؟ راستى اگر اسلام اين است آن دين كه مردم را به طور جوش
سازمان داد وبه
استقبال تفنگ شاه رفتند و پيروز شدند چه دينى بود؟
اينك
با خود منطقى بشويم و انصاف بدهيم دينى كه در فهميدن و اجرا شدن به ولى امرى با
اختيارات مطلقه و پاسدارى تفنگ بدست نياز داشته باشد العباذ بالله _ دلالت بر نادانى و
ناتوانى خدا نمىكند آيا باز پى نمىبريم از موانع بزرگ رشد جامعه هاى مسلمان يكى از
خود بيگانه كردن پيام دينى به ضد آن است آيا كمال بىتعهدى نيست كه ما تفنگ بدست از
كسانى پاسدارى كنيم كه زبان و قلم به تعطيل توحيد مىالايند و براى اثبات استبداد
مطلقه خويش تا اثبات نادانى و ناتوانى خدا و انكاراو پيش مىروند.
3_
تناقض سوم اينكه خداوند از رابطه دين با زور آگاه نبوده و با وجود مشاهده تجربه
هاى مكرر بندگانش در جامعه هاى مختلف هنوز پى نبرده بوده كه وقتى دينى و باورى
تكيه گاه ولايت مطلقه شد محكوم زور و بنابراين فاسد مىشود آيا ما به عنوان پيروان
و پاسداران اين دين در تجربه ولايت مطلقه فقيه شركت كرده ايم آيا جرات آن را داريم
كه به خود حقيقت را بگوئيم.
شايد
نمىدانيم چرا تجربه ها در اسلام و دينهاى ديگر نشان مىدهند كه ايجاد هر زورى بنام
هر باورى ما به فساد آن دين و باور مىشود شايد گمان مىكنيم اين پى آمد جبرى است پس
بشنويم و باور كردن نياز به نبود و زور است. زيرا از سوئى انسان بايد بفهمد فهميده
را بسنجد و از حقانيت آن اطمينان پيدا كند و بدان بگرود دخالت زور هم از آغاز
جريان فهميدن و هم فهميده را سنجيدن را متوقف مىكند و از سوى ديگر زور حاصل
نابرابرى ميان حاكمان و حكومت شوندگان است اين رابطه وقتى برقرار مىشود و مىماند
كه انحصار اعمال نيرو و تبديل آن در مجراى شرك و ثنويت تك محورى به زور و آن را
درمهار جامعه بكار بردن در دست حاكمان باشد.
دين
كه همگانى است و برابرى مىآورد از همان لحظه كه تكيه گاه زور مىشود از خود بيگانه
شده و در واقع تكيه گاه كه وسيله كار حاكمان گشته است زير بايد با انباشتن زور نزد حاكمان و اطاعت
حكومت شوندگان و رابطه نابرابر ميان آنها را به سود حاكمان توجيه كند اما دين روش
آزادى و استقلال و كمال جوئى و خالى شدن از زور است به ترتيبي كه دولت
از آن جامعه گردد و تمامى اعضاى جامعه بر آن مسئوليت برابر داشته باشد به سخن ديگر
به امامت نزديك شود.
پس
وقتى جمع شدن زور را نزد حاكمان توجيه كند از خود بيگانه و آلت كار حاكمان شده است
.
اگر
در دين ولايت مطلقه انحصارى به راستى وجود مىداشت و بر تماميت دين تقدم مىداشت
زبان اسلام بايد زبان زور مىگشت و اگر زبان اسلام زبان زور بود و با زبانهاى ديگر
زور تفاوت ما هوى پيدا نمىكرد تقاوت در شكل مىشد آيا اگر غيرت و تعصب سخنى
اسلامىباشد كمال بىغيرتى و بىتعصبى نيست كه ما جرات نكنيم از خود بپرسيم چگونه اصل
ولايت مطلقه انحصارى كه مىتواند توحيد را هم تعطيل كند حتى يك آيه قرآنى بر آن
تصريح نكرده است.
چرا
با تمامى آيه هاى قرآن كه پيرامون اصول راهنماى دين است در تناقض است.
چرا
اين ولايت با فرعونيتى يكسان مىشود و قرآن آن را با قاطعيت مردود و مطرود مىشماردو
چرا
به پيامبر مىفرمايد بگو _ من بشرى چون شما هستم (انا بشرُ ملكم) من مالك خير و شر
شما نيستم _من وكيل شما نيستم.
پدر
مردان شما نيستم _ صاحب اختيار آنها نيستم _ من مامور دعوتم و هدايت بدست من نيست.
و
خطاب به او خدا مىفرمايد_ از امر هيچ در اختيار تو نيست _ تو را شاهد و مبشر و
هشدار دهنده فرستاديم كه در بندگى الگو باشى _ ما از پيامبران ميثاق ستانديم كه در
بندگى همه الگو باشند و جز پيام خدا را تبليغ نكنند و ….
و
در پايان بگوييم
نه فقيه مسئول اعمال شماست و نه
نمىتواند بشود و نه شما مىتوانيد در برابر خدا بايستيد و بگئيد من دستور شرعى را
كه فقيه مىداد اجرا كردم زيرا بشما خواهند فرمود مگر على مگر حسين قربانى سنجيدن
حق به شخص نشدند مگر كر بوديد فرياد على را بشنويد كه همچنان طنين افكن است .
مسلمانى به سنجيدن اشخاص به حق است سنجيدن حق به اشخاص نامسلمانى است.
الحمدلله
_ اصول دين كه موازين حق می باشد در اختيارتان است همه به اصول حق بسنجيد و
موضع گيرى كنيد پيروزى در دنياو آخرت از آن كساني است كه اصول را در انديشه و عمل
خود بكار گيرد و هرگز از اصول خارج نشود نه غيرت و نه تعصب _ بلكه تعهد و جهاد
(مبارزه ) براى حاكميت اصول دين اسلام ارزش و شرف است و كسى كه در اين راه جان خود
را از دست بدهد شهيد است شهيد يعنى كسى كه در انديشه و عمل خود گواهى دهنده توحيد
است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر