ارزشهاى سامانه
حاکمیت ولایت جمهور مردم
بر
پايه اصول ومشخصات حق
مقاله 1
بسم
الله الرحمن الرحيم.
آيا
آزادى و استقلال دادنى است ؟ يا گرفتنى است؟ ياذاتى است؟
اگر
هر كسى بر آن شود چيزى را بسادگى تعريف كند متوجه مى شود كه ساده ترين تعريف ها
نيز نيازمند دانستن اندازه ها و خواص آن چيز است.
اگر
اندازه ها و خواص آن چيز معلوم نباشند آن چيز قابل تعريف نمى شود . پديده هاى هستى
هر
يك اندازه ها و خواص نيروى حياتى و رهبرى دارند پس قابل تعريف هستند _ هستى مطلق
خود نيز اگر در بند اندازه ها و خواص بود كه هر پديده دارد به تعريف مى آمد پس
هستى مطلق هست و به تعريف نيز در نمى آيد.
اينك
حالت فطرى خود را به ياد بياوريم آيا هنگام توليد (در يك كلمه بطور عام) آيا از
ياد نمى بريم
كه پديده اى از پديده هاى هستی
هستيم آيا با هستى مطلق يگانگى نمى جوئيم
اگر اين پرسش را هنوز از خود نكرده ايد دوباره به حالت فطرى يعنى حالت خلق يك
انديشه ، يك هنر ، يك بيان ، دوستى و عشق در آئيد و در پايان كار از خود بپرسيد
آيا فراموش كرده ايد پديده اى از پديده هاى هستى هستيد و آيا با هستى مطلق، يگانگى
جسته ايد يا نه .
وقتى
از حالت فطرى و كار توليد فارغ شديم خود را در دنياى اندازه ها باز يافتيم موقع يك
پرسش ديگرى مى شود به هنگام توليد از كدام زبان استفاده كرده ايم تا اين پرسش را
از خود مى كنيم در جا مى گوييم
پس زبانى وجود دارد. اينك بكوشيم آن زبان را به زبانى كه به كار مى بريم برگردانيم
تا اين كار را نكنيم پى نمى بريم
كه آن زبان قابل ترجمه به زبان اندازه ها نيست.
1. دست آورد نخست پرسش و پاسخها اين مى شود كه در
حالت فطرى آدمى با هستى مطلق _ يگانگى مى جويد زبان ديگرى به كار مى برد و زمان را نيز بى نهايت گمان مى برد.
پس
هستى اندازه دار مثل هستى مطلق خود را بى اندازه مى بيند فقط هر جا زور در كار مى
آيد خود را در موانع مى بيند به محض اينكه زور مى رود
خود را در بيكران هستى مطلق _ آزاد و مستقل و پايدار و باقى مى بيند . حال ، حالت
آزادى و استقلال را با حالت اكراه (زور) مقايسه كنيم از مقايسه اين دو حالت نتيجه
بزرگى بدست مى آوريم وقتى به حالت اكراه (زور) در مى آئيم
آزادى و استقلال را بيرون نمى كنيم
تا جاى آن را به زور بدهيم زيرا مقايسه دو حالت به ما مى فهماند كه با ايجاد زور
آزادى استقلال ما را ترك نمى كند در ما مى
ماند اين ما هستيم كه از خود بيگانه ميشويم و از خويش غافل مى
گرديم از خود بيگانگى همين است به امر ديگرى توجه مى كنيم دلالت مى كند بر اينكه زور آزادى و
استقلال را بيرون نمى كند
جاى آن را بگيرد و آن اينكه در طبيعت زور نيست اين ما هستيم كه نيرو را در شرک
عملی یعنی ثنویت به زور بر مى گردانيم اما آزادى و استقلال
پايدار و باقى است و خود به خود هست توجه به اين امر دليل راه مى شود و ما را بر
معناى اينكه هستى بر فطرت است و فطرت آزادى و استقلال است عارف مى كند پس زبان
آزادى و استقلال _ پايدار و باقى است و آن زبان توحيد است در نتيجه اندازه (قدر)
آزادى و استقلال براى اينكه شناخت گردد بايد زبان آن توحيد باشد از اينرو توحيد به
درون در آيد و با عامل عصبانيت بجنگد هر اسمى مى توان بدو داد غير از آزادى و
استقلال و بالاخره امر چهارمى كه بدان توجه پيدا مى كنيم اين است عامل عصبانيت
خود به خود نمى تواند
به درون ما درآيد و عمل كند ما خود آن را راه مى دهيم حال فرض كنيد آزادى و
استقلال در خود انسان نباشد و ما عامل عصبانيت را به درون راه داده و خود را تحت
فرمانش در آورد ه باشيم آزادى و استقلال چگونه مى تواند
به درون ما درآيد و عنان از دست عصبانيت بدر آورد مگر نه آزادى و استقلال را نيز
ما بايد به درون راه بدهيم و ما تحت امر عصبانيت هستيم بدينقرار اگر آزادى و
استقلال فطرى و ذاتى انسان نبود انسان هر حالتى را كه پيدا مى كرد نمى توانست ترك كند آيا هيچ
حالتهاى مختلفى را كه در يك روز پيدا مى كنيد شماره كرده ايد اگر انسان فطرت آزاد
و مستقل نداشت چگونه ممكن بود در يك روز صد بار تغيير حالت بدهد و هر بار به حالت
طبيعى باز گردد اين توجه ها ما را از غفلت بزرگى آگاه مى كند كه تا اين زمان
زندگيمان را تباه كرده است.
4.بارديگر آزادى و استقلال را به
نور تشبيه مى كنيم اين بار به نورى كه در درون هر ذره هست در درون انسان هست اما
فراموش كردنی
نيز نيست ايرانيان وقتى از بند زور رهايند و در حالت آزاد و مستقل هستند مى گويند دلم روشن است در واقع
دل هميشه روشن است اين با پرده كشيدن بر ديده هاست كه ما دل را تاريك تصور مى كنيم
پس آن چيز كه انسا ن
را از فطرتش غافل مى كند
زور
است و زور را ما خود در رابطه با عوامل بيرونى با تغيير جهت دادن به نيرو از قدر
توحيدى به تحريف شرك (ثنويت تك محورى) بوجود مى آوريم
بدينسان كار ساده است و به دليل سادگيش ما همواره از آن غفلت مى كنيم براى فريب دادن خويش حتى
آن را به خويشتن پيچيده نيز
مى باورانيم كار ساده است زيرا كافيست جهت شرك را به جهت توحيد برگردانيم نيرو كه
در زور تحريف و از خود بيگانه شده بود طبيعت خويش را باز خواهد يافت و پرده از
برابر چشمان ما خواهد رفت چند بار كه اين كار را تمرين كرديم _ مطمئن مى شويم هيچ زورى نمى تواند پديده اى از پديده هاى
هستى را از آزادى و استقلال خالى كند زيرا آزادى و استقلال و هستى يگانه اند با
اين حال از خود مى پرسيم.
5.اگر
نور نبود آيا هستى بود _ مى دانيم
كه دانشمندان از راه تحقيق دريافته اند كه تاريكى مطلق وجود ندارد زور مطلق نيز
وجود ندارد و نه مى توان
بوجود آورد زيرا هستى _ نيستى نمى شود . انسان نمى تواند نيرو را به زور مطلق
برگرداند زيرا
1
_ پيش از رساندن آن به مرز مطلق خود قربانى آن شده است.
2_
نيرو نيز پديده هستى است در اين پديده نيز آزادى و استقلال هست بدينقرار هستى هست
و نيستى نيست و هستى نيستى نمى شود نتيجه اينكه،
الف
_ چون آزادى و استقلال هستى انسان است هيچ كس نمى تواند خود را مطلقاً از آن محروم
كند بنابراين هيچ وقت دير نيست همواره مى توان
با يك عمل ساده كه باز گرداندن جهت شرك به جهت توحيد است طبيعت خويش را باز يافت .
ب_
هيچ كس نمى تواند
آزادى و استقلال ديگرى را از او بستاند هر كس گمان كند مى تواند آزادى و استقلال که قدر الهى است يعنى توحيد
اندازه اى است كه ما آزادى و استقلال را با حركت در مجراى آن تعريف مى كنيم و اين
قدر از
توحيد نسبى به سوى توحيد مطلق است و هر اندازه انسان در اين قدر حركت كند و
در اين قدر پايدار باقى بماند او در آزادى و استقلالل ميل به بى نهايت مى كند در نتيجه ، وقتى
ما آزادى و استقلال را در قدر آن يعنى توحيد و چهار اصل ديگر آن تعريف مى كنيم
آزادى و استقلال ميل به بى نهايت
(يعنى هستى مطلق يعنى الله مى كند)
در نتيجه آزادى و استقلال اگر در قدر خود يعنى اصول پايه و اصول راهنماى خودش قرار
گيرد ديگر اندازه بردار نيست و تكامل همين است و كمال مطلوب همين است.
پس
پى برديم كه زبان فطرت توحيد است و اين زبان از پس تعريف آزادى و استقلال پايدار و
باقى بر مى آيد زيرا تا وقتى انسان از خود بيگانه نشده است زبان توحيد و آزادى و
استقلال را درك مى كند و در خود مى بايد در حقيقت تكرار مى كنيم كه اگر در غرب آزادى و
استقلال را نبود چيزى مى شمارند براى آن است كه بر پايه شرك يعنى ثنويت تك محورى
كه اصول راهنماى آنهاست نمى توانند آن را اندر بيابيند بر اين اصل همان تعريف را
پيدا مى كند كه زور آن معنى را دارد و ديگر آزادى و استقلال نيست حال آنكه هر بار
ابداع مى كنيم
محبت و عشق به معناى توحيد جستن با ديگرى را ابراز ميكنيم هر نوبت توليد مى كنيم
اندر مى يابيم
كه آزادى و استقلال نبود چيزى نيست بلكه بود است و آن بود _ مقدر است و قدر آن
توحيد است نه شرك يعنى ثنويت تك محورى و آن چيز كه گمان رفته است اگر نباشد آزادى
و استقلال هست يك چيز بيشتر نيست و آن زور است. و زور همان نيرو است كه از مجراى
قدر توحيدى منحرف شده و در مجراى شرك يعنى ثنويت تك محورى تحريف به زور شده است از
اينرو در هستى زور وجود ندارد پديده هاى هستى نيرو را با تغییر
از توحید به شرک و ثنویت به زور بر مى گردانند
و با به كار بردن آن به كسى مى مانند
كه خويشتن را در يك تاريك خانه اى زندانى اسير و وابسته و متزلزل و رو به محو شدن
قرار مى دهند.
در
نتيجه آزادى و استقلال در ذات هر چيز و در ذات انسان است از اينرو
آزادى و استقلال ندادنى است و نه گرفتنى بلكه آزادى و استقلال ذاتى هر پديده است و
تنها زور ما را از آن غافل مى كند
براى اينكه آن را خوب بفهميم مثالى مى آوريم
اگر حالت عصبانيت را در خود ايجاد كنيم _ امر نخستين كه اين بار بدان توجه مى كنيم اين است كه خود به خود
نمى توان
عصبانى شد زيرا بيرون از ما عاملى بايد عمل كند و اين عمل را بر ضد خود بيابيم تا
عصبانى شويم.
اينك
به امر دوم توجه مى كنيم چون حالت عصبانيت يك
حالت فطرى نيست مغز و تمام اندام ما براى باز گرداندن ما به حالت طبيعى دست بكار
مى شوند
تصور كنيم اگر در خود ما قدرت باز يافتن حالت طبيعى وجود نداشت و نمى توانستيم از عصبانيت بدر آييم
از موجودى بنام انسان آيا اثرى بر روى زمين مانده بود.
اينك
به امر سوم توجه مى كنيم، اگر آزادى و استقلال
مثل يارى بود و بدرون ما مى آمد
و ما را از دست عصبانيت خلاصى مى كرد
انسان چگونه موجودى مى شد
بطور مسلم ممكن نبود و او را موجودى مستقل و آزاد و داراى استعداد تكامل خواند
زيرا او بازيچه عواملى بود كه در بيرون او در او عمل مى كنند
عاملى كه از بيرون آزادی و استقلال ديگرى را سلب كند برخطاست و زيان مضاعف مى كند زيرا يكبار بايد نيرو را
به زور برگرداند و در خود به كار برد تا حالت متجاوز
را پيدا كند و يكبار نيز بايد نيرو را به زور برگرداند تا به گمان خويش ديگرى را
از آزادى و استقلال محروم كند بدينقرار _ ديكتاتورها نگون بخت ترين موجودها هستند
_ زيرا در جهل مى مانند
و بيشتر از همه خود را ويران مى سازند
پس آيا اين سخن كه استبداد آزادى و استقلال را سلب مى كند
خطاست ، آرى خطاست. اگر افراد جامعه اى زور را نپذيرد _ در بيرون آنها زور در وجود
نمى آيد
و اگر هم در خارج از جامعه ديگران زورى ايجاد كنند _ قابل بكار بردن نمى شود زيرا تا مردمى و ذهنيت متناسب با كار برد زور پيدا
نكنند زور در آنها كارگر نمى شود
بنابراين در هر جامعه اى استقرار استبداد زمينه در ذهنيت مردم دارد از بداقبالى
چنين جامعه اى متوجه دو امر اساسى نمى شود.
الف _ وقتى استبداد مستقر شد
نه تنها خود زور مضاعف به كار مى برد
بلكه روابط زور در جامعه ميان مردم برقرار مى كند
كه در آن صورت هر عضوجامعه يك زورگو و معتاد به زور مى شود
و از اينرو جهت عمومى سازندگى _ برابرى _ و تكامل جاى خود را به جهت تخريب _
نابرابرى _ و نقص جوئى مى سپارد.
ب
_ چون هيچ استبدادى نمى تواند
زور مطلق بوجود آورد پس نمى تواند
در سركوب كردن ابدى باشد بنابراين اگر ملتى به تابعيت آن گردن نگذارد و خواهان
استقلال و آزادى باشد و هر روز و هر روز بدون خستگى دست به نمايش آزادى و استقلال
طلبى بزند و مردم را در تظاهرات و ميتينگ ها جمع كند هر چند در هر بار نيز
سركوبگران حمله كنند بايد صبر و مقاومت را پيشه كند و هر چقدر _ سركوبگران دست به
خشونت بزند آزادى خواه و استقلال طلب نبايد عكس العمل گردد و متقابلاً دست به
خشونت بزند بلكه بايد خود را فعال كند در ابعاد فرهنگى و تبليغاتى و با مصاحبه ها
و فيلم بردارى و نمايش اعمال خشونت گران به جهانيان و نيز به جامعه خود آنها را
رسوا كند اگر استقامت و پايدارى در نيروهاى آزاداى خواه و استقلال طلب استمرار
يابد و سركوبگران بدانند كه دست از خواستن آزادى و استقلال طلبى برداشته نمى شود خسته شده و فرسوده مى شوند و با رسوائى هاى كه
برايشان بوجود مى آيد
رهبران آنها مجبور به دادن آتش بس مى شوند
و حق پيروز مى شود.
پيروزى
شما پيروزى همه مردم خاورميانه است و اسلام حنیف پرچم دار حق بوده وخواهد بود به اميد استقرار
عملى استقلال آزادى وحاکمیت
ولايت جمهورمردم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر