مقاله 5
چگونه هدايت خويش را بخدا
بسپاريم
نبود
ولايت جمهور مردم ولايت زور است در حقيقت هر ولايتى كه بنام هر دين يا مرامى
استقرار يابد و يك شخص و يا يك گروه و يا يك سازمان سياسى و يا …… را جانشين ولايت جمهور
مردم كند ولايت زور و فرعونيت در شكلى از اشكال آن است تاريخ هيچ جامعه اى بخود
نديده كه نام دين يا مرامى دولتى تشكيل شده باشد و در آن يك نفر ولايت
مطلقه داشته باشد و استبداد نيانجاميده باشد تكرار مىكنيم ولايت مطلقه انحصارى در
اسلام وجود ندارد و كسانى كه اين ولايت را اساس اسلام معرفى مىكنند تاكنون بعد
از سالها كه از انقلاب اسلامى مىگذرد
نتوانسته اند يك آيه و يا يك حديث از كتاب الله و از احاديث پيدا كنند بلكه ولايت
مطلقه انحصارى _ ولايتى است بر پايه فلسفه و منطق ارسطوئى كه انشاء الله قريباً درنقد فلسفه و منطق ارسطوئى
مقاله اى تقديم خواهيم كرد.
ذكر
اين نكته ضرورى است كه ايرانيان وقتى مىتوانند از ولايت مطلقه انحصارى خلاصى جويند
كه خود تجربه گر شوند و از راه تجربه پاسخهاى چند پرسش را به دست آورند.
1_
آيا ولايت مطلقه انحصارى بنام يك دين يا يك مرام ممكن است يا نه؟ و ولايتى از اين
نوع در دم ولايت زور مىشود يا نه؟
2_
آيا ولايت موافق دين يا مرامى كه براى جمهور مردم است تنها با ولايت جمهورمردم
شدنى است يا نه؟
3_
اگر ولايت دستگاه سازمان يافته اى باشد كه بنام
خدا اعمال
مىشود آزادى و استقلال را مىتوان به دست اين ولايت داد تا حفظ كنند ؟ آيا سپردن
آزادى و استقلال مردم به دست مقام ولايت سپردن گوشت به گربه هست يا نيست؟ سپردن
دين چطور؟
4_
آيا كسى مىتواند خود را مومن به دين با مرامى بداند اما كسى ديگر به او بگويد دين
و مرام او چيست اگر چنين شد آن شخص را آلت
بايد دانست
يا دين دار و يا مرام دار؟
5_
آيا نادانى مردم عذرى نيست كه آن را دليل مشروعيت و مجوز براى استقرار استبداد
صالحان مىگردانند؟
6_ آيا بدون داشتن اصول پايه و راهنماى انديشه و
عمل مىتوان در زندگى فردى و اجتماعى انسانى هدفدار شد؟ آيا مىتوان ولايتى بوجود
آورد بدون اصول پابه و راهنما سياست گذارى باشد؟
7_
و ايا بدون بجريان انداختن اصول پايه و راهنما كه جمهور مردم آن را بپذيرند مىتوان
جامعه اى توانا به اداره زندگى خويش در آزادي و استقلال و كماجوئى داشت..
8_
هويت يك ايرانى از كدام مصالح ساخته مىشود؟ آيا مىتوان در گذشته ماند و يا هويت
نيازمند جريان كمال جوئى و به پيش رفتن است.
در
تجربه هر كس بايد از خود شروع و تجربه را در خود كند سپس در خانواده و آنگاه در
جامعه در خود چگونه مىتوان راست و دروغ ولايت مطلقه انحصارى را تجربه كرد.
آزمايش
ولايت مطلقه انحصارى در خود
فراوان
شنيده و خوانده ايد كه هر كس هدايت خويش را به خداوند بسپارد رستگار مىشود اينك
فرض مىكنيم مىخواهيم رهبرى خويش را به خدا بسپاريم چگونه مىتوانيم خدا را رهبر خود
بكنيم؟
از
راه استخاره به قرآن به ديوان حافظ … اگر چنين كنيم بدان اميد كه از اين راه هدايت خداوند را دريافت
مىكنيم اختيارى داده ايم به معانى كه خود يا ديگرى از آيه قرآن و شعر حافظ و … مىكنيم يا مىكند پس بجاى
خدا برداشت ما از آيه يا شعر هدايت ما را بدست مىآورد دقت را بيشتر كنيم مىبينيم
بجاى سنجش آزاد و مستقل عقل به حكمى تن داده ايم كه عقل آن را از راه سنجش بدست
نياورده است پس حكمى كه به اجرا در
مىآوريم
با شناخت عينی
از امر واقع حاصل نشده است بلكه همراه با ظن و گمان از معنى كه از آيه يا شعر
فهميده ايم حاصل شده است و اصلاً قرآن براى استخاره نيامده هر آيه قرآن يك امر
واقع اجتماعى را قانونمند مىكند و در واقع قرآن قانون زندگى است.
چون
قانون زندگى است نمى شود با استخاره آن به كار برد در نتيجه با استخاره خود را
فريب مىدهيم و حكمى كه به اين صورت بدست آيد حكم زور است اينگونه رهبرى خود
را به خدا سپردن خويشتن را تسليم ولايت زور كردن است اگر روانشناس خود بشويم و در
كار خود مطالعه كنيم مىبينيم كه استخاره كردن را جانشين فقدان اطلاعات و معلوماتى
مىكنيم كه سنجش آزاد و مستقل موكول به دسترس به آنهاست و يا مخالف راى عقل و وجدان
مىخواهيم كارى را انجام بدهيم و مىخواهيم با استخاره آن را موجه بگردانيم.
در
صورتى كه هر مشكلى راه حل مخصوص دارد يعنى آيه مخصوص دارد و بايد دقيقاً آن آيه را
از قرآن پيدا كرد و براى حل آن مشكل بكار برد نه اينكه هر دمبيلى قرآن را باز كنيم
هر آيه آمد همان را براى حل مشكل بكار بريم كه اصلاً به هم ارتباط ندارند.
=
از راه اطاعت از ولى امر خود را به هدايت خدا بسپاريم دو حالت پيش مىآيد يا قوه
رهبرى خود را بطور كامل تحت امر ولى امر قرار مىدهيم و يا بنابر مورد ميان
دو قوه يعنى رهبرى ولى امر و ما تعارض پيش مىآيد.
حالت
اول بدون تعطيل عقل خويش ممكن نيست اما تعطيل عقل هرگز شدنى نيست بايد عقل خود را
تابع عقل رهبركنيم اما اين كار همان عقل را كور و كرولال كردن است يعنى اين كه
بايد زور در كار بياوريم و سانسور كامل برقرار كنيم و عقل خويش را از انديشيدن
بترسانيم اين ممكن نيست پس اين نوع اطاعت از ولى امر مطلقاً اطاعت از زور است.
حالت
دوم يا عقل به طور آزاد و مستقل امر ولى امر را مىسنجد و اگر صحيح يافت يعنى موافق
اصول پايه و راهنماى آن شخص بود دستور اجرا مىدهد در اين صورت رهبرى با خود ماست و
آن كس كه ما او را ولى امر خود گردانده ايم مشاور مىشود يا عقل آن را صحيح
نمىيابد و به ما دستور مىدهد حكم ولى امر را اجرا نكنيم اگر زور در ميان نباشد و
بر وفق سنجش آزاد و مستقل و راى او را عمل نكنيم رهبرى با خود ماست.
اما اگر با وجود مخالفت عقل
از ترس امر رهبر را اجرا كنيم نه از خدا كه از زور اطاعت كرده ايم هر بار كه تن
دادن به ولايت ديگرى موكول به نفى ولايت خود ما است آن ولايت ، ولايت خدا ولايت
پيامبر ولايت ولى امر و… نيست بلكه ولايت زور است .
اينك دو پرسش پيش مىآيد
1_
با وجود اين دو تجربه آيا مىتوان يا نمىتوان رهبرى خود را به خدا سپردم
2_
بنابر تصريحهاى قرآن هدايت و ولايت از آن خداست پس اگر دو تجربه بالا رهبرى و
ولايت خدا نمى شوند بايد راه ديگرى باشد صراط مستقيم كدام است؟
از
دو تجربه دانستيم كه هدايت و رهبرى خدا را در خود ماست كه مىتوانيم بيابيم در خود
ما نمىتوانيم قوه رهبرى را تعطيل كنيم اين قوه تعطيل كردنى نيست تنها مىتوان از
كار فطريش بازداشت و تحت امر زورش در آورد.
اگر
زحمت تجربه كردن را بخود بدهيم و مطمئن شويم كه قوه رهبرى خود را نمىتوانيم تعطيل
كنيم و تنها مىتوانيم تحت امر زور در آوريم به اين نتجه مىرسيم كه پس ولايت خدا به كار آزاد
و مستقل قوه ا رهبرى و عقل ما تحقق پيدا مىكند بدين تجربه پى مىبريم كه رهبرى را
به خدا سپردن قوه رهبرى خود را در بى كران لا اكراه فعال كردن ممكن است به رها
كردن انديشه از هر قيد و بندى ممكن مىشود به بازگرداندن فطرت خلاق به انديشه و
آزاد و مستقل ممكن مىشود بنابراين به فعال كردن قوه هاى رهبرى و انديشه دربىكران آزادى و استقلال ممكن
مىشود بيرون آمدن از بيراهه غير و پيروى طاغوت (ولايت انحصارى) و باز آمدن به راه
كمال جوئى راضى شدن به عمل در قدر الهى يعنى اصول راهنما به رضاى خدا امانت امامتى
كه انسان پذيرفت اين رهبرى بود و هست.
در
نوشته اى كه مىخواندم كه در مقام اثبات ولايت مطلقه انحصارى به اين آيه قرآنى توصل
جسته بودند پيامبر به نفس مومن
از مومن اولى تر است اولى را ولى تر معنى كرده است با اين ادعا محرفان روشی را بكار مىبريم كه ما را از
دروغ به راست راه مىبرد اگر بپذيريم كه (اولى) ولىتر معنى مىدهد پس مومن ولايت يا
قوه رهبرى دارد حال اگر اولى نه ولي تر كه ولايت مطلقه معنى بدهد و معناى آن اين
باشد كه اختيار مطلق از آن پيامبر (محور فعال) و اطاعت مطلق (محور منفعل) از آن
مومنين باشند به ترتيبى كه ديديم مومن هرگز نمىتواند از پيامبر اطاعت كند چون
رابطه پيامبر مطلق فعال با مردم مطلق منفعل زور است در نتيجه مومنين همواره از زور
اطاعت مىكنند نه از پيامبر زيرا مردم خودشان در خودشان هم بايد زور بكار برند تا
رهبرى خودشان را تحت امر رهبرى پيامبر قرار بدهند و نيز بايد زور بكار برد تا قوه
عاقله خويش را مجبور به موجه گرداندن اوامر و نواهى پيامبر كند و آن نوع زور كه
آدمى خود بر ضد خود بكار مىبرد ويرانگرترين ولايت هاى زور مىشود از اين رو است كه
قرآن پى در پى به پيامبر خاطر نشان مىكند.
سوره
انعام آيه 66: لست عليهم بوكيل . وكيل مردم نيستى
سوره
احزاب آيه 40: ما كان محمد آباء احد .
پدر
مردم نيستى
سوره
قصص آيه 56: اِنّك لا تهدى من احببت . هدايت
احدى بدست تو نيست
سوره
غاشيه آيه 22: فذكر انما انت مذكر لست عليهم بمصيطر
پس
يادآوري كن همانا تو يادآورنده اى و نيستى برايشان سلطه دارنده.
بدينقرار
هر بار كه ولايت خود را نفى مىكنيم تا ولايت ديگرى را جانشين كنيم بحكم آنكه عامل
نفى نوع باطلى را كه جانشين مىكنيم تعيين مىكند بجاى ولايت ديگرى ولايت زور را
برقرار مىكنيم حال بپرسيم اگر ولايت مطلقه از آن پيامبر باشد چگونه ولايتى
مىتواند باشد كه جاى به ولايت زور نسپارد؟ بپرسيم آيا پيامبر آن مىگفت و آن مىكرد
كه خدايش مىفرمود با مطلق العنان بود؟ به سخن ديگر قوه هاى رهبرى و انديشه او در
بىكران لا اكراه عمل مىكردند و يا چون آدميان از خود بيگانه در تنگناى اكراه و
زور؟ اگر در دين اكراه نيست كه نيست پس پيامبر از آدميان مىخواهد آن كنند كه خود
مىكنند و ولايت او ولايت كاملاً خالى از زور مىشود اما مىدانيم هيچ مسلمانى
چون او ولايتى يكسره خالى از اكراه نداشت و ندارد چون او با عمل به اصول پايه و
راهنما بطور صددرصد معصوم بود پس او از مومن به مومن سزاوارتر مىشود پس خود را به
رهبرى پيامبر سپردن نه در سلب اختيار از خود (اكراه و زور) و نه در غيرفعال كردن
قوه رهبرى و انديشه (اكراه و زور) كه به آزاد و مستقل شدن و در آزادى و استقلال
كامل خويشتن را باز جستن و قوه هاى رهبرى و عاقله خويش را در بيكران لااكراه فعال
كردن واقعيت پيدا مىكند معنى ايمان به خدا همين است.
2_
اگر از خود بپرسيم آيا اگر ديگرى به جاى ما اسلام آورد ما مسلمان مىشويم پاسخ
مىدهيم نه تا اينجا هيچ كس نگفته است به جاى ما ديگرى بايد ايمان بياورد و نيز به
تجربه همه مىدانيم كه هر كس خود بايد دانش بجويد و فضل پدر به فرزند نيز منتقل
نمىشود پس نمىتوان دين را پذيرفت بدون آنكه علم آن را يافت از اينرو است كه گفته
اند در اصول دين تقليد حرام است هرمومن به دينى و هرباورمند به مرامى بايد اصول
دين يا مرام را بشناسد اگر نه آلت مىشود آلت كسانى كه علم دين دارند و يا ايدئولوگ
هستند بلكه آلت زور مىشود زيرا به ترتيبى كه تجربه كرديم هر بار كه رهبرى را به بيرون خود
منتقل مىكنيم اين زور است كه بر ما رهبرى مىيابد اما اگر تجربه را پي بگيريم متوجه
مىشويم قوه هاى رهبرى و انديشه فضاى عمل مىطلبد وقتى زور را بر خود حاكم مىكنيم
فضاى عمل قوه هاى رهبرى و انديشه ها ننگ و ننگ تر مىشود بدين قرار انتخاب فضاى باز
يا بسته انتخاب يكي از دو اصل پايه و راهنما است اگر فضاى باز را برگزيديم اصل
پايه و راهنماى خود را توحيد _ و موازنه توحيدى يا انديشه و عمل كردن در فضاى بىكران
انتخاب مىكنيم اگر فضاى بسته را انتاب كنيم شرك _ يعنى ثنويت تك محورى را اصل پايه
و راهنماى خود قرار داده ايم زيرا فضاى انديشه و عمل بدون آنكه خود را محور فعال
(يا ديگرى را) ديگر پديده ها را محور منفعل (يا خود را ) گمان ببريم بسته نمىگردد
بدينقرار اگر خود را محور فعال و ديگر هستى داران محور منفعل نگردانيم و بعكس اصل
پايه و راهنماى ما توحيد _ و موازنه توحيدى و برقرارى رابطه توحيدى به همه و فضاى
انديشه و عمل ما بىكران لااكراه مىشود اين نيز ما را به آنجا رساند كه ولايت بر
خود به خدا سپردن به رها كردن قوه رهبرى از محدوده اكراه و زور _ در نتيجه فعال
كردن آن در بىكران لااكراه تحقق پيدا مىكند به اختيارى كامل يافتن در رهبرى كردن
انديشه و عمل خويش است كه ولايت خدا عنيت پيدا مىكند.
قدم
در اين راه بگذاريم كه اگر انسانها قوه هاى رهبرى و انديشه را از اكراه رها كنند
مسابقه اى كه درميگيرد مسابقه ميان انسانها در امامت توحيد نمىشود؟ چرا از اين روست كه نيايش انسان آزاد و
مستقل اين نيايش مىشود (خداوندا ما را امام پرهيزكاران بگردان _ (سوره فرقان
آيه 74 : و جعلنا للمتقين اماماً)
حقيقتا در جمعى كه همه آن آزاد و
مستقلند ولايت زور چگونه بوجود مىآيد براى مثال دو دوست بر اصل پايه و راهنماى
توحيد با يكديگر دوست مىشوند هر يك ولى خويش اند ا يا جز زور مىتواند جانشين آن
شود؟اگر يكى به ديگرى زور بگويد او يا مىپذيرد و يا نمىپذيرد و بنوبه خود بر آن
مىشود كه به او زور بگويد اگر بپذيرد به دست خويش زور را به درون برده و بر قوه هاى
رهبرى و انديشه خود حاكم كرده است ما اگر نپذيرد و خود نيز نخواهد به زورگو متقابلاً زور
بگويد زورگو هرگز نمىتواند به دلخواه خود برسد زيرا زدن و كشتن او را به هدفى كه
از زورگوئى داشت نمىرساند پس اگر يك طرف بر اصل پايه و راهنماى توحيد _ و موازنه
توحيدى و رابطه اى در چهارچوب قدر الهى برقرار كند زور _ زورگو به خود او باز
مىگردد او را از پا در مىآورد زيرا يكبار بايد نيرو را در خود بر زور بدل كند
(تخريب اول) و يكبار ديگر آن را در تخريب ديگرى بكار برد (تخريب دوم)و يكبار بايد
خود را از پىآمدهاى تحريب ديگرى حفظ كند (تخريب سوم) تكرار كنيم كه عمل بر خود
مىافزايد پس تخريب بر هم مىافزاديد تا زورگو را از پا درآورند پس اگر زورگو را
نپذيريم جريان خود تخريبى زورگوشتابى
به تمام مىگيرد بدينقرار ولايت مطلقه انحصارى ناممكن را كه لباس است بر قامت ولايت
زور ما خود با زور گفتن و زور پذيرفتن بوجود مىآوريم اگر همه آزاد و مستقل بوديم
زورگو به وجود نمىآمد و اگر همه زورگو و زورپذير بوديم غير از ولايت مطلقه زور در
اشكال شاه و فيلسوف _ فقيه _ شيع _ مراد و يا سازمان _بوجود نمىآمد اينك از خود
بپرسيم اثر بود و نبود ولايت مطلقه انحصارى در ما بطور ملموس چيست؟ و اگر اين اثر
در ما ملموس بود آيا پرسش حاكى از اين نيست كه اعتماد شديد به زور سبب شده است كه :
1_
ما از ياد برده ايم ايجاد كننده ولايت مطلقه انحصارى _ زور _خود ما هستيم و شدت اعتياد مانع
از اين است كه توجه كنيم اگر ولايت مطلقه انحصارى هست پس ما بدست خويش رهبرى خود
را تحت امر زور درآورده ايم پس وقتى مىدانيم اثر ولايت مطلقه انحصارى را بر خود
چنانكه بايد در يابيم كه درون خود را از زور پاك كنيم آزادى و استقلال را كه ذاتى
ماست در خود باز يابيم قوه هاى رهبرى خويش را از سلطه بيرون رها و مختار كنيم قوه
انديشه خود را در بىكران لااكراه خلاق گردانيم از بيراهه تخريب به راه رشد باز
گرديم.
بدينسان
از اين راه نيز به بىكران لااكراه رسيديم كه قلمرو بىانتهاى ولايت خداست.
4=
اگر هر يك از اعضاى جامعه اختيار رهبرى و انديشه خود را داشته باشند و ميان آنها
زور در كار نيايد كداميك از انواع جامعه مىشود؟ ولايت مطلقه انحصارى يك تن بر
جامعه به ترتيبى كه او مطلق و فعال و بقيه جامعه مطلق و منفعل باشند _ ولايت يك گروه بر
جامعه_ ولايت يك سازمان سياسى يا دينى بر جامعه يا ولايت جمهور مردم از راه مشاركت
عموم مردم در اداره امور خويش هر يك از ما در خانواده با دوستان خود در جمعى كه عضوآنيم
مىتوانيم انواع ولايت ها را با اندازه آزادى و استقلال و اختيار اعضا بسنجيم اگر
سنجش كنيم به اين نتايج خواهيم رسيد اگر اعضاى يك جمع مختار نباشند ولايت زور در
شكل ولايت مطلقه فرد يا يك گروه با آن مىخواند اگر همه آزاد و مستقل و مختار باشند
و فضاى اجتماعى انديشه و عمل اعضا باز باشد ولايت جمهور مردم با آن خوانائى پيدا
ميكند در اين جامعه همه مسئول و در اداره جامعه شريك مىشوند (مردم سالارى بر اصل
مشاركت) كه فرمود و امرهم شورى بينهم.
اين
راه نير به آنجا رسيد كه ولايت جمهور مردم جلوهگاه ولايت خدا است ميعاد نزديكتر
با خدا
( در اين جهان) زمان استقرار ولايت جمهور مردم است و ميعاد دورتر ( در آن جهان) آن
جا و آن زمان است كه هيچ كس براى ديگرى تصميم نمىگيرد.
هستند
كسانىكه گمان مىبرند اگر از راهى برديم كه واقعيتها پيش پاى ما مىگذارند از جائى
ديگر سر در مىآوريم وقتى اكثريت بزرگ يك جامعه نادان و معتاد به زور هستند چاره
كدام است _ استبداد صالح خبره ها و يا خودمختارى مردم نادان كه بنابر اعتياد به
زور به جان هم مىافتند و يكديگر را پايمال ميكنند اگر به تاريخ دين و فلسفه مراجعه
كنيم در پاسخ به اين پرسش جواب
داده اند .
1_
دين يا فلسفه اى كه براي عموم مردم هستند و هر كس خود بايد به آن ايمان بياورد با
ولايت جمهور مردم سازگار هستند و اين ولايت را راه حل جسته اند.
2_
دين يا فلسفه اي كه براى خبره ها هستند و (توده ها) را ملحق به حيوانان (عوام
كلانعام) مىدانند ولايت خبرگان و استبداد صالح را پيشنهاد كرده اند.
اينان
از واقعيتها راه افتاده اند اما راه را تا آخر نرفته اند تاريخ مستبد صالح بخود
نديده است استبداد زور است و زور مادر فسادها است و با صالح جمع نمىشود در واقع
اگر ما بخواهيم در صلاح يك نادان زور بكار بريم چه بايد بكنيم آيا بزور مىتوانيم
علم را در مغز او وارد و نادانى او را به نادانى برگردانيم خود ما مىتوانيم به زور
علمى را در مغز خود راه دهيم و به ثبت برسانيم آيا هر بار كه زور بكار مىبريم از
جمله به اين علت نيست كه علم مورد نياز را در اختيار نداريم پس وقتى زور بكار بردن
نادانى است چگونه مىتوان با بكار بردنش نادانى را دانائى گرداند آيا كار بايسته آن
نيست كه نادان را از آزادى و استقلال خويش آگاه كنيم و اسباب دانائى را برايش
فراهم بگردانيم تا معرفت بجويد و دانا بشود پس راست گفت
درس معلم ار بود زمزمه محبتى جمعه به مكتب آورد طفل گريز پاى را
درس معلم ار بود زمزمه محبتى جمعه به مكتب آورد طفل گريز پاى را
اگر
راهى كه جانبداران ولايت خبرگان پيش پا مىگذارند را نيز تا به آخر برويم به بىكران
لااكره مىرسيم نيك دانستيم كه ولايت مطلقه انحصارى دين يا هر مرامى دروغ است ممكن
نيست كسى بتواند بوجودشان آورد از
خود بپرسيم از كدام راه برويم آيا ايجاد دولت بىدين راهى است كه بايد رفت ديديم كه
هر بار اختيار را از خود بيرون خود منتقل مىكنيم آزادى و استقلال خويش را از دست
مىدهيم و بجاى ولايت دين با مرام ولايت زور پديد
مىآوريم بنابراين اگر دولت مقام سازمان يافته اى باشد كه بنام ملت اعمال مىشود
آزادى و استقلال به دولت سپردن گوشت را نزد گربه به امانت گذاشتن مىشود بنابراين
آزادى استقلال يا در ماست و يا وجود ندارد اما اگر آزادى و استقلال در ما است به
مقامى كه در بيرون ما پديد مىآيد سپردنى نيست به اين دليل روشن كه تا به فكر آزادى
و استقلال مىافتيم و از غفلت بدر مىآئيم مقامى وجود ندارد كه امانت دار آزادى و
استقلال بگردد بدين قرار نه تنها با هدف كردن تحصيل مقام به آزادى و استقلال
نمىرسيم بلكه غفلت از آزادى و استقلال را تشديد مىكنيم از اينرو هيچ دولتى صفت هر چه باشد (هردين يا مرامى) حافظ آزادى و
استقلال انسان نمىشود و اگر دين و مرام مردم لااكراه باشند آن را نيز نمىتوان از
دولت توقع كرد چرا كه دولت هر صفت كه داشته باشد سازماندهى دولت سازمانى بشود كه
مشاركت عموم مردم را در فضاى اجتماعى لااكراه ممكن بگرداند نه تنها اين دولت صفت
بىطرف به معناى درست كلمه را ميتواند پيدا كند هر اندازه از اين دولت آرمانى
كه ميعاد ولايت خداست دورتر مىشويم دولت با زور يگانه تر و با آزادى و استقلال
بيگانه تر مىشود بنابراين دولت وقتى زور مطلق مىشود که ضد آزادى و استقلال و ضدخدا می شود
اين
راه نيز به اينجا انجاميد كه مسئول دين و مرام هركس خود او است و مسئوليت اول هركس
اين است كه از آزادى و استقلال خويش غفلت نكند و فراخناى لااكراه و
ولايت خدا را ترك نگويد كه در دم در تنگناى اكراه مىافتد گرفتار ولايت زور مىشود.
به
تجربه مىدانيم اندازه دوستى ما با ديگرى به ميزان مشتركات ما با او بستگى دارد اگر
بخواهيم مشتركات را بيشتر كنيم به روى يكديگر باز و بازتر شويم به سخن ديگر جريان
انديشه و عاطفه وسعت شدت و شتاب بگيرد جريان ما را به ارزشهاى اصولى مىرساند كه
راهنماى زندگى فردى و جمعى ما مىشوند فرآورده فعاليت هاى ما مىشود هويت خويش را از
اين فرهنگ مىجوئيم بدينقرار فرهنگ بر پايه اصول راهنما و ارزشهاى و فعاليتهاى دو مستقل و خلاق
پديد مىآيد پس جامعه اى كه از رشد مىافتد جامعه اى است كه در آن زور جريان انديشه
عاطفه را قطع ميكند اصول راهنماى مساعد فعاليتهاى خلاق پديد نمىآيند و فرهنگ عقيم
مىشود جامعه اى که اعضاى
ان جز زبان زور نمىشناسند و ميانشان اطلاعات و انديشه ها و عاطفه ها جريان ندارند
و فرهنگ عقيم و يا ضد فرهنگ مىشود بدينقرار جامعه آزاد و مستقل جامعه اى است. كه
از انواع سانسورها رهاست و اطلاعات و انديشه ها و عاطفه ها در بستر باز لااكراه
جريان دارند اين جامعه فرهنگى پيدا مىكند بارور و در رشد انديشه اي پيدا ميكند
راهنماى رشد در آزادى و استقلال اين راه نيز ما را بسوى خدا راهبر شد.
وقت
آن است كه از خود بپرسيم ما كيستيم؟ پاسخ ما به اين پرسش چيست؟ آيا اگر بگوئيم ما
ايرانى هستيم شنونده حق ندارد بداند ايرانيت به چيست؟ اگر از مرده بپرسند تو كيستى
_ آيا مىتواند پاسخ بدهد من مرده هستم _ نه زنده اي بايد باشد و پاسخ بدهد او مرده
است او گذشته اى شده است كه پايان يافته است بدينقرار گذشته بىجان مرده است اگر
ملتى نيز در گذشته بماند هويت مرده را پيدا ميكند همه كارهايش را زنده ها بايد
تصدى كنند مطالعه .گذشته او را نيز زنده
ها بايد انجام دهند اگر بخواهيم از آينده هويت بگيريم آينده هنوز نيامده است و ما
نيز كارى نكرده ايم تا بدان هويتى بيابيم پس پاسخ من كيستم چيست؟
سرمايه
اي كه يك كارفرما بكار مىاندازد در گذشته حاصل شده و بنابراين بظاهر مرده است اما
همين
كار كردن نياز به گذشته بىجان دارد و اين گذشته
نيز تنها از راه فعال شدن در توليد هويتى آن هم در حال و آينده زنده مىشود دقت را
كه بيشتر كنى مىبيني گذشته نمىميرد اگر سرمايه نشود و در رشد بكار نيفتد در تخريب
بكار مىافتد علامت اينكه
گذشته سرمايه شده است كاربرد آن در ساختن حال و آينده در رشد در آزادى و استقلال
است پس ماندن در گذشته خود تخريب كردن است بدينقرار هويت نيازمند بستر پيوست و
بىانتهاى زمان از ازل تا ابد و سرزمين است كه آدميان در آن استقلال و آزادي
مىيابند از اين روست
كه وطن به آدمى امكان مىدهد زمان و مكان فعاليت خويش را بىكران بگرداند وطن اگر يك
وجب زمين نيز باشد بشرط آنكه عرصه لااكراه باشد فضائى بگستره هستى مىشود و اگر
وسعتى به بزرگى كره زمين داشته باشد اما محدوده اكراه باشدهر موجود زنده در آن
بىوطن مىشود بىوطن بىهويت فرهنگى و با هويت ضد فرهنگى مىشود زيرا دائم بايد با زور
انطباق بجويد.
حالابه اصل راهنماى كه ادامه حيات
وطن ما ايران را ممكن ساخته است _ به قدرها (ارزشها) كه ايرانيت از آنها ساخته شده است باز گرديم در
آنها تامل كنيم و از خود بپرسيم استبداد از ايرانيت چه برجا گذاشته است بدينسان آن
پرسش كه بيشتر از هر پرسش ديگرى به هر ايرانى امكان مىدهد اثر بود و نبود ولايت
زور را كه اينك لباس ولايت مطلقه انحصارى در بر كرده است بر خود لمس كند اين پرسش
است من كيستم ؟ از خود بپرسيم گذشته را سرمايه كرده ايم يا در آن مانده ايم _ زنده
ايم و حال و آينده را مىسازم يا مرده و آلت فعل هستيم ؟ اگر هويت زندگان را در رشد
مىتوان جست و رشد را در آزادى و استقلال مىتوان كرد ما از رشد در آزادى و استقلال
هويت را داريم يا از تخريب در استبداد ؟ در كار روزانه خود تامل مىكنيم در نيروهاى
محركه اى كه مثل سيل جامعه و كشور را ترك مىكنند تامل كنيم و از خود بپرسيم من
كيستم و ما كيستيم؟ چرا اين هويت را داريم وقتى در اين پرسش مىانديشم اثر بوده و
نبود ولايت مطلقه زور در پوشش ولايت مطلقه انحصارى را لمس مىكنيم اگر از تكرار اين
پرسش از خود و تامل در آن باز نايستيم غفلت خويش را از قوه رهبرى خويش كه به اطاعت
زور در آورده ايم (ولايت زور در پوشش ولايت مطلقه انحصارى همين است) و از آزادى و
استقلال خود بياد مىآوريم اين يادآورى را با يكديگر در ميان مىگذاريم معرفت جمعى
پديده مىآوريم و جنبش عمومي را براى آزادى و استقلال ايران بوجود مىآوريم و جمهورى
اسلامى حقيقى محقق مىشود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر