مقاله
9
تقدم ولايت مطلقه
انحصارى بر ولايت جمهور مردم
پيروان ولايت مطلقه انحصارى از ماكياوليسم
بمثابه قواعد و روشهائى كه مقام استبدادى آنها را به كار مىبرد پيروى مىكنند ولايت
مطلقه انحصارى خود ساخته را مقدم بر نبوت مىدانند و راستى نيزهمين است وقتى كه
استبداد انحصارى شد اگر دو صفت مطلق و
مقدم را از دست بدهد نيست مىشود دروغ اكبر را پيروان ولايت مطلقه انحصارى از راه
مبالغه گوئى شناخته اند از روى نياز ساخته اند و از آنجا كه دروغ اكبر تناقضاهاى
فاحش در بر دارد آن را نيز در سايه سر نيزه نمىتوان گفت ناگزير انحصار طلبها تقدم
را به زور و خشونت داده و خود را برده آن كرده اند و اينجا مىخواهيم به اين دو صفت
مطلق و مقدم بپردازيم و سئوال اينجاست جامعه مقدم است يا دولت؟
اگر
بپرسيم خانواده مقدم است يا حقوق زن و مرد در محدوده آن؟ پاسخ اين مىشود كه اگر زن
و مردى نباشد به تصميم مشترك نرسند خانواده اى به وجود نمىآيد بنابراين تا به
تصميم مشترك نباشد مرحله اجرا آن تصميم بوجود نمىآيد و نه خانواده و حقوق تشكيل
دهندگان آن در محدوده اش.
اگر
خانواده براى زندگى مشترك تشكيل شود حقوق اعضاى آن نه تنها نمىتواند ناقض حقوق
تشكيل دهندگان آن بشود بلكه خود اجراى حق ازدواج و زمينه ساز برخوردارى از حقوق
ديگر مىشود بدين قرار.
بدون
تصميم اجرا بوجود
نمىآيد.
تصميم
و اجراى هر توافقى برخوردارى از حقوق است پس اگر تصميم و اجرائى ناقض حقوق تصميم
گيرندگان شدند تصميم و اجراى آن آزادانه و مستقلات نبوده اند بنابراين.
تصميم
و اجرا ناقض حقوق تصميم گيرندگان نمىشوند و از آنجا كه بدون وجود عامل خارجى زور
بوجود نمىآيد اگر تصميم و اجراى آن ناقض حق يا حقوقى شدند عامل تهديد وتحديدى در
بيرون از تصميم گيرندگان تصميم اجراى آن را تحميل كرده است بنابراين.
حقوق
تصميم گيرندگان همواره از تصميم و اجرا جدائى ناپذير هستند زيرا با جدا كردن هر
حقى كه به استنادش تصميمى گرفته مىشود تصميم منحل مىشود براى مثال كسى كه شى را
مىفروشد اگر مالك آن نباشد تصميم او به فروش ازاعتبار مىافتند و قابليت اجرا
پيدا نمىكنند بنابراين .
حقوق
تصميم گيرندگان از هدف هر تصميم نيز جدائى ناپذير هستند تصميم نيز از هدف آن جدائى
ناپذير است.
زيرا
با تغيير هدف تصميم از ميان مىرود بنابراين
خانواده
و اعضاى آن نمىتواند ناقض حقوق انسانى تصميم گيرندگان و اجرا كنندگان (زن و مرد)
باشند بلكه اجراي حقوق است و هدف از آن برخوردارى از حقوق جديد است بنابراين
اگر
خانواده ناقض و حتى مخل حقوق انساني تشكيل دهندگان آن باشد ديگر خانواده نيست ساخت زورى است كه
تابع قواعدى است كه هر زورى از آنها پيروى مىكند در نتيجه
حقوق
زن و مرد در خانواده كه به نام دين يا هر
نام ديگرى وضع شده باشند مفسد خانواده و تبديل كننده رابطه علاقه و عقيده به رابطه
اكراه و زور ميان مافوق و مادون مىشوند.
با
وجود اين واقعيتها چرا انسانها از اين امور غافل ميشوند و چه مىشود كه به تقدمهاى
ناقض حقوق و بانى مقام ولايت مطلقه انحصارى فاسد كننده تن مىدهند چرا حتى فيلسوفى
چون روسو از اين واقعيتها غافل مىشد و مىپنداشت كه با قرارداد اجتماعى امضاء
كنندگان آن از بخشى از حقوق خويش چشم مىپوشند چرا از اين واقعيت غفلت مىكرد كه هر
قراردادى كه شركت كنندگان در آن از حقوق خويش چشم مىپوشند تحت امر زور بسته مىشود
و زور هدف خويش را جانشين هدف دلخواه امضا كنندگان قرارداد مىكند چنان كه هم حقوق
خويش را از دست مىدهند و هم به هدف از امضاي قرارداد نمىرسند زيرا زندگى در روابط
زور ذهن را از دو امر غافل ميكند.
1_
تصميم و اجرا از حقوق جدائى ناپذير هستند و وقتى از زور فرمان نمىبرند و هدفشان را
زور معيين نمىكند اجراى حقوق هستند و نه چشم پوشى از حقوق.
2_
بنابراين وقتى تصميم و اجراى آن ناقض حقوق مىشوند در سايه زور به وجود آمده اند
رابطه زورى ميان تصميم گيرندگان با خارج از خود وجود داشته و يا پديد امده است و
بنابراين تصميم فاسد گشته است و اجراى آن هدف مطلوب تصميم گيرندگان را در پى
نمىآورد.
بدينقرار
آنها كه قرارداد اجتماعى را با چشم پوشيدن از حقوق ملازم مىشمارند حالت طبيعى (پيش
از تشكيل جامعه و عضويت در آن) را حالت آزاد و مستقل تلقى مىكنند حالت اجتماعى _
حالت زيست در روابط زور مىشود بدين قرار روسو مىدانسته است كه اصل را بر
روابط زور گذاشتن و قرارداد اجتماعى را موجه مقام اجرا (دولت) دانستن ايجاب مىكند
كه بخشى از حقوق طبيعى از دست برود اما غفلت او از اين بود كه ناخود آگاه به تقدم
زور اعتراف مىكرد با وجود اين فلسفه او پرده هاى غفلتى را دريد.
1_
بدون جامعه و تصميم آن دولتى بوجود
نمىآيد بنابراين جامعه اى كه ايجاد كننده دولت است مىتواند بالغو قرارداد اجتماعى
از ميان برود و با ايجاد قرارداد ديگرى دولت ديگرى را جانشين آن كند.
2_
هيچ دولتى نمىتواند ناقض قرار داد اجتماعى باشد كه طبق آن به وجود آمده است اگر آن
را نقض كند ستمگر است و ملت حق دارد بر ضد آن انقلاب كند.
3_
بر دولتى كه قرارداد اجتماعى را (قانون اساسى مهمترين قرارداد اجتماعى است) نقض
كند و يا هدف ديگرى را جانشين هدف جامعه کند با نقض قرارداد هدف را
فاسد مىكند و با فاسد كردن هدف قرارداد را تباه مىگرداند بنابراين ديگر مشروعيت
ندارد پس دولت بايد در عين حال تابع قرارداد اجتماعى و هدف آن هر دو باشد بديهى است
كه
4_
دولت به وجود آمده از قرارداد اجتماعى است و جامعه آن را به وجود آورده پس
نمىتواند مخل وجود جامعه باشد و قلمرو زيست آن را به مخاطره بياندازد در صورتى كه
دولتى تهديدى براى جامعه و قلمرو زيست او بگردد از خود بيگانه گشته و جامعه حق و
وظيفه پيدا مىكند آن را با دولتى سازگار با موجوديت خويش و قلمرو زيتش جانشين كند.
5_
دولت ساخته جامعه است و نمىتواند مقدم بر جامعه باشد و در وجود نيز تابع اراده
جامعه است با وجود دريده شدن پرده هاى غفلت
چرا
تقدم ولايت اجرا _ ولايت تصميم برجاست
زيرا
غفلت روسو غفلتى است كه عموم مىكنند _ قرارداد كه بنابر آن امضاء كنندگان
بخشى از حقوق خويش را از دست بدهند نه تنها اصالت و تقدم به زور بلكه تقدم
دادن و حاكم كردن آن بر بخش بر جا مانده حقيقت نيز هستند.
از
اينرو است كه تمامى قراردادهائى كه ناقض حقوق مىشوند ترجمان ولايت مطلقه انحصاري و
تقدم زور هستند و هر قراردادى كه اجراى حقوق و عامل تحصيل حقوق بشود رها از هر
گونه زور و ناقض اصالت و تقدم زور مىگردد بدين قرار اگر قراردادى با چشم پوشيدن از
تمامى حقوق لازمه داشته باشد ترجمان زور خالص و حاكميت مطلق آن است پس ولايت مطلقه
بر جان و ناموس و مال اشخاص غير از ولايت
مطلق زور نمىتواند باشد و نيست و قراردادى نيز كه اجراى كامل حقوق انسان و وسيع
گرداندن عرصه عمل انسانها
بشود بيانگر ولايت خدا يعنى اختصاص دادن ولايت مطلقه به خداست چرا كه رابطه انسان
با خدا تنها رابطه ولايت مطلقه اى است كه خالي از زور است از اينجا است كه فرمود:
در
معاد كسى بر ديگرى مالك به چيزى نيست.
در
حقيقت آن زمان كه انسانها درباره يكديگر نيز تصميم نگيرند و جائى براى ولايت جمهور
مردم نيز نماند زمانيستکه در آزادى و استقلال كامل از هر زورى است بدين
قرار اگر هر كس به خود زحمت بدهد و تجربه كند متوجه مىشود اگر پاى زور و اكراه در
ميان نباشد هيچ قراردادى چشم پوشيدن از سر سوزنى حق همراه نمىشود و غيرممكن است
آنچه از قرارداد به وجود مىآيدمقدم و حاكم بر خود قرار داد باشد براى مثال به
تصريح قرآن مسلمانان از زن و مرد ولى يكديگرند .
سوره
يونس آيه 62:
المومنون
و المومنات بعضهم اولياء بعض
بنابراين
چگونه ممكن به تصميم آنها كسى ولايت يابد و اين ولايت مقدم و حاكم بر بوجود آورنده
خويش و حتى مطلقه باشد چون ممكن نيست و دروغ اين ادعا فاحش است مىگويند (از جمله
آقاى سيد ابوالفضل موسوي به نقل از رسالت 7 تير 76) با توجه به اهميت ولايت كه
بالاتر از نبوت است ولى را خدا معين مىكند و مردم نقش تشخيص را بر عهده دارند.
تناقض
هاى سخت آشكار اين دورغ تامل كنيد ولايت را نبوت به مردم اعلام مىكند و ولايت كه
به قول گوينده مقام اجراست از مقام اعلام كنند يعنى بوجود آورنده بالاتر مىشود
يعنى مقام امام على (ع) از مقام پيامبر بالاتر است غلو كنندگان مگر غير از اين
مىگويند.
ما
بنابر دروغ ديگرش كه گزارش كننده سخيف شدن فكر وقتى از شرك يعنى ثنويت تك محورى
پيروى مىكند نيز هست ولى امر را خداوند تعيين مىكند و به بندگان خود مىگويد اينك
برود آن كس را كه من ولى شما كرده ام تشخيص مردم هم نخست يك عده
خبره را تشخيص مىدهند و آن عده خبره در مجلس خبرگان گرد مىآيند و ولى امر برگزيد
خدا را تشخيص مىدهند.
ثنويت
تك محورى و زورپرستى اجازه پرسيدن از خود را نيز به او نمىدهد كه اگر مردم توان
تشخيص دارندچه نياز بازي 20 سئوالى خدا با بندگان است و اگر مردم تشخيص ندارند و
خداوند خود بايد براى آنها ولى امر معيين كند چطور مردم توانائى تشخيص خبرگان را
دارند.
اين
آيت الله قول ملاصدرا را نيز نخوانده او 400 سال پيش از اين به درستى گفت تشخيص
اصول و فروع دين از تشخيص با تقوى ترين عادل ترين عالم ترين مجتهد ها بسيار آسانتر
است مردمى
كه اين تشخيص را دارند بهتر است خود دين خويش را بياموزند و بدان عمل كنند..
حال
از كذابانىكه ولايت مطلقه را جعل كرده اند بايد پرسيد خداى شما چگونه خدائى است كه
مردم را لايق سخت ترين كارها كه تشخيص ولىامر است مىداند و اين تشخيص را برعهده
آنها مىگذارد و بعد از مردم صاحب تشخيص مىخواهد كه قوه رهبرى خود را كه ذاتى خلقت
آنهاست تعطيل كنند و مطيع ولى امرى بشوند كه خدا برگزيده و آنها تشخيص داده اند.
آيا
آشكار نيست كه خداى اين كذابان خدا نيست زور است.
زورپرستان
نگون بخت كجا مىتوانند بفهمند ولايت خدا برگزيده مظهر ولايت جمهور مردم بر اهل
موازنه توحيدى و الگوئى براى انسانيت است.
نه
تنها هر فقيهى ميداند اگر بوجود آورنده يك قرارداد آن قرارداد بر اومقدم
و حاكم شد فاسد كننده آن قرارداد مىشود بلكه هر غير فقيهى كه در گرفتن هر يك از
تصميم هاى خود و اجراى آن تامل كند روشن مىيابد كه مقدم دانستن محصول هر تصميم بر
مبانى آن فاسد كنده تصميم و مبانى آن مىشود بنابراين تقدم ولايت مطلقه انحصارى
فاسد كننده ولايت و دين و بر باد دهنده تصميمى مىشود كه آن را بوجود اورد چنانكه
بنابر تجربه ولايت مطلقه انحصارى تجربه انقلاب را به بيراهه برد اسلام را تروريست
معرفى كرد و روحانيت شيعه را نزد جهانيان بىقدر گرداند ممكن نيز نبود كه جز اين
كند و تا وقتى هست ممكن نيست جز فساد بگسترد از اينجا كه اگر كسى بگويد ولايت
مطلقه انحصاري مقدم بر نبوت است تنها پيامبرى را انكار نمىكند بلكه خدا را نيز
انكار مىكند از انسان به خدا را كه وراونه مىكند و از خدا به انسان مىگرداند.
و
خدا زور مطلق مىشود پس او زور را به مقام خدائى مىرساند افزون از دلايل به اين
دليل نيز كه زور از ميان برخيزد اين ولايت قابل عمل نيست نه ولى امرى مىتوان يافت
كه بتواند تصميم خود را جانشين تصميم عموم مردم كند و نه انسان را مىتوان يافت كه
قوه عاقله و رهبرى خويش را تعطيل كند و بىچون و چرا تصميم ولىامر را خواه موافق با
دين و چه ناموافق با آن اجرا كند و نيز نه تنها گرفتن يك تصميم و اجراى آن وقتى با
چشم پوشى از حقى همراه مىشود ترجمان زور است بلكه اجراى يك تصميم يا نياز به زور
دارد و يا نه اگر
نياز به زور نداشته باشد نه تنها مقام اجرا نياز به تقدم پيدا نمىكند بلكه تصميم
گيرنده و تصميم و اجرا و هدف به ترتيب در جاى خود قرار مىگيرند و اجرا تابع تصميم
و هدف مىشود.
1
_ تصميم گيرنده
2_
جريان گرفتن تصميم
3_
جريان اجراى تصميم
4_
هدف
و
اگر نياز به زور داشته باشد :
1_
زور آمر
2_
تصميم گيرنده كه حكم زور را تصميم خويش مىكند
3_
اجرا كننده كه زور را براي اجراى تصميم بكار مىبرد
4_
هدفى كه زور تحميل مىكند
بدين
قرار تقدم مقام اجرا زور را از آغاز تا پايان هر تصميم و اجرائى بر آن حاكم مىكند
پس مقدم و مطلق شمردن
مقام اجرا جز با به كرسى خدائى نشاندن زور ممكن نشوند از اينرو است كه ولايت مطلقه
انحصارى در عمل فاسد كننده عمومى دين و دنياي مردم شده است.
اما
براى اين كه دولت و كسى كه فوق آن قرار گرفته است تقدم پيدا كند بايد وجودى وابسته
به زور داشته باشد در واقع در استبداد و نيز در مردم سالارى بر اصل انتخاب امور
عمومى قلمرو مقام اجرا شمرده مىشوند استبداد هر اندازه فراگيرتر باشد به همان نسبت
بخش وسيع ترى از امور خصوص را نيز قلمرو خويش مىگرداند اما در مردم سالارى بر اصل
مشاركت تصدى مقام تصميم با خود مردم است بنابراين امور عمومى نيز در قلمرو مسئوليت
شهروندان قرار مىگيرند هر اندازه اين مردم سالارى كامل تر قلمرو دولت در امور
عمومى نيز محدودتر مىشود مردم سالارى بر اصل مشاركت در كمال خود ولايت جمهور مردم
بر يكديگر بر اصل موازنه توحيدى است اين ولايت بر آزادى و استقلال و حقوق بشر است
حقوقى كه قرآن آن را به احسن صورت بيان كرده است و در اين ولايت بنا بر دوستى
همكارى برادرى و برابري است.
بدينقرار
اگر ولايت مطلقه انحصارى مقدم مىبود و ولىامر بر جان و ناموس و مال مردم ولايت
مطلقه مىداشت مىبايد
قرآن وجود آن را به رسميت مىشناخت و به قلمرو وسيع عمل آن نيز دست كم اشاره مىكرد اما نه از اين
ولايت اثرى در قرآن هست و نه حتى تصميم درباره يك امر و اجرا آن را در بست در
اختيار ولى امر گذاشته است.
تصميم
ها همه در اختيار افراد (در امور شخصی) و جامعه ( در امور عمومى )
است كه فرمود (و امرهم شوري بينهم-امرشان به شور ميانشان مىباشد) بدينسان رهنمود
قرآن مردم سالارى بر اصل مشاركت است.
پس
اطاعت از ولىامر در كدام امور است؟
براى
آنكه اطاعت كردن مورد و معنى پيدا كند بايد امرى اجرا كردنى وجود پيدا كرده باشد
پيش از آنكه تصميمى به مرحله اجرا برسد اطاعت نه ممكن است و نه وجود دارد پس نخست
بايد تصميمى گرفته شود و جريان تصميم گيرى به مرحله اجرا رسيده باشد وسازمانى براى اجرا و متصديان
اجرا يا اولياء امر پيدا شود بدين قرار بدون وجود تصميم گيرندگان ، (ولى امر) وجود
ندارد و نمىتواند هم در وجد آيد از اين روفرمود و امرهم شورى بينهم
بديهى است تنها گيرندگان يك تصميم هستند كه مىتوانند ترتيب اجراى آن را بدهند و
متصديان اجرا را برگزينند از اين رو فرمود اولى الامر منكم (اولياء امر از خود شماست)
اجرا كننده يا اجرا كنندگان يك تصميم يا تصميم گيرندگانند و يا كسى از ميان آنها
كه خود بر مىگزينند غير از اين نيز ممكن نيست چرا كه نمىتوان اجراى يك تصميم را ازكسى خواست كه از جريان گرفتن
آن تصميم هيچ نمىدانند نه انگيزه ها و نه هدف يا هدفهاى آن و نه مسائلى را كه بايد
بكار برد نمىشناسد
تابعيت اجراكننده از تصميم گيرنده در مقام تصميم و اطاعت از اجرا كنندگان در مقام
اجرا عمل به روال طبيعى است كه اگر پاى زور در ميان نيايد هيچ روال ديگرى بهوجود نمىآيد.
بنابراين
رهنمود قرآن مردم سالارى بر اصل مشاركت است زيرا
ولايت
افراد جامعه را بر يكديگر تصديق مىكند و مبنا مىگرداند همگان را مسئول يكديگر
مىشناسد و نپرداختن به امور مردم را گم كردن دين مىشناسد
1_
تصديق مىكند كه تصميم درباره امور مردم يا شوراى آنهاست
2_
در مواردي كه اجراى تصميم ها سازماندهى مىطلبد تصديق مىكند كه اولياء امر بايد از
مردم و منتخب خود آنها باشند
3_
مقام اجرا را تابع تصميمى مىشناسد كه ان را بوجود آورده است.
4_
از آنجا كه هر تصميم بر صل پايه و راهنمائى گرفته ميشود و ترجمان ارزشهائى و براى
رسيد ن به
مقصود است اولياء
امور بايد تابع اصل پايه و راهنما و ارزشها و هدف نيز باشند و حق ندارند از آنها
بيرون روند براى آنكه جا براى هيچ ابهامى باقى نماند از سوئى براى پيامبر در مرحله
پيش از اجراى قانون و تصميم هيچ گونه اختيارى را نمىشناسد اختيارها را يك به يك
نام مىبرد و تاكيد مىكند پيامبر آنها را ندارد اگر اين اختيارها را براي پيامبر
نمىشناسد بدين خاطر است اگر مىشناخت نه به خدا كه به زور ولايت بخشيده بود پيامبرى
را الغاء و پيامبر را برده زور گردانده بود و از سوى ديگر تقدير خدائى را منوط به
تدبير انسانها مىكند تا قومى در خود تغييرى ايجاد نكند خداوند چيزى را در آن قوم تغيير
نمىدهد چرا تدبير را مقدم بر تقدير فرمود زيرا بناى آفرينش بر جبر نيست انسان آزاد
و مستقل آفريده شده است تقدير پيش از تدبير هم جبر و الغاى پيامبرى و ابطال حقوق و مسئوليتها و تكاليف
انسان است ادعاى تقدم ولايت مطلقه انحصارى تقدم تقدير بر تدبير در امور مردم و
خلاف تصريح قرآن است دروغى است كه تنها در سايه سر نيزه مىتوان گفت در واقع اگر
بنا بر جبر باشد نياز به (تعيين ولىامر) از سوى مردم نيست زيرا هر كس هر چه كند به
جبر تقدير مىكند و اگر بنا بر اختيار باشد پس جامعه آزاد و مستقل و در تدبير امور
خويش از جمله نصب و عزل اولياء امور مختار است بنابراين خدائى كه انسان را آزاد و
مستقل آفريده نظامى را به انسان پيشنهاد مىكند كه او بتواند رشد كنان آزاد و مستقل
و آزاد و مستقل تر بشود كه فرمود
سوره
جن آيه 14:
تحروا
رشدا شايسته جوياى رشد
شدند
نخست
بايد :
1_
نظامى را كه پيامير ابلاغ مىكند بپذيرد (تغيير دادن در خود)
2_
تصميم بگيرد آن نظام را كه يك طرح است به يك رژيم كه به عمل در آوردن آن طرح است
بدل كند به سخن ديگر موافق آن سازمان دولت را به وجود آورد.
3_
ميزان عدالت اجتماعى را مشخص و مراحل رشد را معين كند
4_
اولياء امور را برگزيند.
بدين
قرار گزينش اولياء امور در مرحله چهارم قرار مىگيرد و بايد تابع تصميمهاى اتخاذ
شده در سه مرحله پيشين و از آنجا كه تصميم با جامعه است ولايت در معناى دولت مادون
جامعه است و در ساختمان و عملكرد خويش تابع تصميم جامعه مىشود تا مرحله اجرا تصميم
هاى اساسى دولتى وجود ندارد از آن پس نيز در هر تصميم تا به رسيدن به مرحله اجرا
اولياء امور مطيع امر ولايت جمهور مردم هستند و از آن پس در موقع اجرا مردم بايد
از اولياء امور منتخب خود اطاعت كنند.
بدينقرار واقعيتى بسيار ساده
را كه زود نيز به فهم مىآيد اصالت بخشيدن به زور از چشم انسانها مىپوشاند و نسلهاى
از پى هم مىآيند و در غفلت
از اين واقعيت از راه آزادى و استقلال و كمال جوئى به بيراهه زورپرستى مىافتند آيا
آن واقعيت ساده اين واقعيت نيست كه وقتى ولايتى در وجود پيدا كردن و چندى و چونى
مىتواند بر تصميم جامعه بر نظامى كه جامعه مىپذيرد و بر قوانين و قواعدى كه اساس
بناى دولت مىگرداند و بر هدفى كه دولت را براى رسيدن بدان تشكيل مىدهد مقدم باشد و
بر آنها و بر فرد فرد اعضاى جامعه حاكميت مطلق پيدا كند؟ كجا ممكن است آفريده
بر آفريدگار خويش خدائى جويد آيا اين دروغ ، دروغى بسيار بزرگتر از دورغهائى نيست
كه گوبلز وزير تبليغات هيتلر مىساخت.
اما
اگر هر دولتى ازجمله دولت اسلامى بوجود آمده از تصميم مردم است بايد تابع تصميم و هدف آن و قوانين و مقررات
پديد آورنده خود باشد پس چگونه است كه مردم ايران انقلاب كردند و به جاى دولتى كه
مىخواستند استبداد انحصارى پديد آمد و خود را مالك هست و نيست مردم و مقدم بر همه
احكام دين و حتى برتر و مقدم بر پيامبرى و توانا به تعطيل توحيد خواند.
عوامل
تبديل انقلاب اسلامى به دولت و ولايت مطلقه انحصاري چندى است:
1_
انحراف در اصول پايه و انديشه هاى تشكيل دهندگان ولايت مطلقه انحصارى بود بدين
ترتيب كه مردم آنها را مسلمان و روحانى و عالم مىدانستند آنها را عالم بر كتاب
الله و سنت رسول ميدانستند غافل از اين كه آنها نه تنها عالم بر كتاب الله و سنت
رسول نبودند بلكه بجاى آن عالم بر فلسفه و منطق صوری ارسطوئى بودند يعنى
اصول فكرى شان نه اصول دين اسلام بلكه فلسفه و منطق صوریارسطو بوده و هست و هنوز هم
در حوزه ها آن را به نام فلسفه و منطق اسلامى تدريس مىكننئد.
2_
سوء استفاده از اطمينان مردم و اينكه مردم را اصلاً صاحب عقل و توانا _فهم
نمىدانستند و بخيال خود هر چه بكنند مردم نخواهند فهميد.
3_
نداشتن هيچ گونه برنامه عملى براى حل معضلات اقتصادى _ اجتماعي _ فرهنگى و سياسى.
4_
بدليل ضعف در انديشه شان آزادى و استقلال انديشه ها را حرام و مخالف اصول خود
معرفى كردند و با مردم فريبى كه آزادى و استقلال انديشه ضربه به اسلام مىزند در
نتيجه
5_زور
را پايه و اساس رژيم گرداندند و هر روز بر ابعاد آن افزودند تا به ولايت مطلقه
انحصارى تبديل كردد
با
تعطيل كردن همه احزاب و گروهها عدم جريان آزاد و مستقل انديشه بر حاكميت غصبى خود
را استمرار بخشيدند با اشغال سفارت امريكا كه به دست دانشجويان صورت گرفتت و براى
مدت 24 ساعت قرار بود اشغال شود در پشت پرده دست خود را در دست ريكان و حزب جمهورى
امريكا گذاشتند كه در امريكا حزب جمهورى به قدرت برسد و به كمك آنها انحصار طلبان
در ايران حاكميت مطلق يابند و جنايت به دانشجويان كردند (ايران گيت) نه تنها در
داخل ايران تحمل هيچ مخالفى را نكردند بلكه سيستم هاى ترور به خارج از كشور فرستادند تا مخالفان سياسى خود را از بين
ببرد (مثل شاپور بختيار _ قاسملو _ كاظم رجوي _شرف كندى و …) و در دادگاه ميكونوس
محكوم شدند.
و
از اين مرحله است كه با از دست دادن حاميان خارجى در داخل مردم توانستند نفس بكشند
و حماسه دوم خرداد را بوجود آورد و به ولايت مطلقه انحصاری نه بگويند.
بقيه
كار بدست دانشجويان است مردم فقط به دانشجو اطمينان دارند با تكيه بر اصول راهنماى
كه از اصول دين اسلام داريد آينده ايران بدست شماست.